X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

اورژانسی

 

 این یک پست اورژانسی و خارج از برنامه هست.

لطفا به این سایت برید و اگر کمکی از دستتون برمی آد یا کسی رو میشناسید که کمکی از دستش برای چند تا فرشته کوچیک برمی آد دریغ نکنید.

من به عنوان یک انسان از شما خواهش میکنم

فقط همین

http://www.oldpilot.ir/2008/05/post_241.php

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387ساعت 08:00 ب.ظ توسط دامون نظرات (3)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرزهای ممنوعه (۳)

مطالب مرزهای ممنوعه را در جواب به سوالات مطرح شده در وبلاگ یکی از دوستان مینویسم. سوالاتی که شاید یکی از عمیقترین زخمهای جامعه مان را نشتر میزند.

 

1.       شما (منظور از شما در همه سوالات جنس مونث است) چه حسی نسبت به بدست آوردن تجربه ی جنسی در خارج از چهارچوب ازدواج دارید؟ برادر ، پدر و دوستان مرد شما چه حسی نسبت به ، به دست آوردن تجربه ی جنسی خارج از چهارچوب ازدواج برای خودشان دارند ؟

 

فرهنگ کلمات نامفهوم

رابطه جنسی

"من"، در این سوال طیف گسترده ای از مردم را شامل میشود که برای هرکدام رابطه جنسی به گونه ای کاملا متفاوت با گروه دیگر تعبیر میگردد. با کم و بیش شناختی که از دختران سرزمینم دارم "من" مورد نظر این سوالات را به چندین شاخه تقسیم بندی میکنم. هیچ تضمین صد در صدی نیست که تمام افراد متعلق به یک رده اجتماعی خاص در یک گروه طبقه بندی شوند. من اینجا قصد توهین به هیچ صنف و هیچ عقیده ای را ندارم. چیزهایی که مینویسم برآمده از حرفها، نظرات، عقاید و اعتقادات دوستان و اطرافیانم هست که متعلق به اقشار مختلف جامعه اند و البته در این کلی گویی همیشه استثناها از قلم می افتند.

من متعصب یا من مذهبی:

احساساتم را از 4 سالگی در هزارتوی جادر رنگی و مشکی،  جوراب ضخیم،  دستکش سیاه، مقنعه چانه دار و ... پنهان میکنند. زندگی برای من در ترس دائمی از گناه خلاصه میشود و تلاش برای زدودن آثار آن از روح و جسمم. رابطه جنسی برای من چیز کثیفی است کلا! که بعد از ازدواج در راستای خدمت به شوهر چیزی در ردیف خانه داری و کهنه شوری قرار میگیرد. اما قبل از آن حتی فکر کردن به آن نیز شرم آور است. گناه است. جرم است. اما من کثیف هیچ وقت از دست این وسوسه شرم آلود خلاصی ندارم. تصویر گناه همیشه با من است. وقتی توی خانه از پسر عمو کیپ رو گرفته ام، زمانی که در دانشگاه از دور شاهد خنده و صحبت همجنسانم با همکلاسیهای پسرم هستم. وقتی در خیابان با مردی خوشچهره روبرو میشوم. هنگام خواب زمانی که ذهن بیمارم تمام تصاویر روزانه را در برابرم برهنه تر و شرم آورتر نمایش میدهد و من را وادار به انجام عملی شرم آور میکند... هر شب با خودم عهد میبندم که دیگر امشب نه! اما چه سود. چقدر کثیفم من! چقدر بیمارم من! چه مستحق عذاب الهیم من! ...

سرانجام چنین فردی با چنین طرز تفکری احتمالا به یک ازدواج تیپیک اسلامی و در نهایت به خدمت جنسی به همسر ختم میشود. خدمت نه رابطه! در خدمت هیچ لذتی نیست. شوری نیست، علاقه و کششی نیست. یک حرکت مکانیکی و اجباری. و یا من متعصب در یک انفجار روحی شدید به بی بند باری جنسی میرسد. تمام انرژی انباشته شده در طی سالها خودسانسوری در یک قلیان روحی به یک باره آزاد میشود و برای رهایی هرچه سریعتر ناگزیر نزدیک ترین راه را برمیگزیند. نزدیکترین راه همیشه بهترین راه نیست!...

ادامه دارد

پینوشت: هیچ تضمین صد در صدی وجود نداره برای درستی حرفهام. خودم اینو میدونم. و البته همیشه استثناها وجود داشته و دارند.  برای همین اگر اعتراضی هست یا حرف نگفته ای خواهش میکنم در قسمت نظرات مطرح کنید.

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1387ساعت 12:16 ق.ظ توسط دامون نظرات (7)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

 

 

اگه بمیرم

دنیای اینترنتی من

برای همیشه بی صاحب میمونه و غیر قابل دسترس.

و تا همیشه به زندگی خودش توی ادلیستها و لینکهای شما ادامه میده!!

باشکوهه نه؟

 

هیچ فکر کردید چند درصد فضاهای توی وب متعلق به مرده هاست ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387ساعت 10:48 ب.ظ توسط دامون نظرات (4)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نظم و ترتیب از نوعی دیگر!

ساعت 12 ظهر

مثل جاهلهای پامنار میاد تو با دو تا از نوچه هاش که بره وار پشت سرش راه میرن و میره تو نخ چهره ها. همه یه هو ساکت میشند و منتظر  بهش خیره می مونند. اظطراب تو قیافه ها موج میزنه. بلند طوری که برتریش رو به رخ بکشه میگه همه منظم و مرتبند به جز... (با دقت بیشتری زل میزنه تو صورتها).. تو و یه خورده هم (مکث میکنه و میگرده دنبال قربانی بعدی)... یه خورده هم تو!

و بعد گیر میده به "تو" اولی.  "تو" دومی یواشکی فلنگ رو میبنده.

-پاکش کن

-چی رو؟

-إإإإإإ دختر میگم پاکش کن

-من که چیزی رو صورتم نیست!

-منو رنگ میکنی دختر؟ من خودم آدم رنگ میکنم!!

یکی از نوچه ها از پشت سرش میگه: این همونی بود که صبح هم بهش تذکر دادیم (جای یه قربان بعد حرفهاش خیلی خالیه!!)

-باور کن همون صبحیه است. چیز دیگه ای نزدم. کهنه است!!!

-تازه است. من که کور نیستم

-کهنه است به خدا

-تازه است. با من یکی به دو نکن. میگم پاکش کن.

-باشه روژم رو پاک میکنم اما پنکیکم رو نه!!!! (به زور جلوی خنده ام رو میگیرم.)

-باشه پس تو حراست میبینمت. خانم... کارتش رو بگیر و اسمش رو یادداشت کن. حالا پاک میکنی یا نه؟

-سکوت...

-بیرون منتظرم.

-سکوت

چند دقیقه بعد...

و حالا همه منظم و مرتبند. نظم دوباره حکمفرما شده.

ساعت 12:15

اینجا دانشگاه

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت 1387ساعت 09:08 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

درخت کوچک من به باد عاشق بود..

نه میتونی و نه می خوای که مقاومت کنی. همه حسها، همه نیازهای تن و روح و جسمت، همه خواهشها و  هشدارها و باید و نباید ها با هم آمیخته شده. گرمی. سردی. ولرمی. یخی. چشم دوختی به افق و قلبت دیوانه وار داره میزنه. وقتش رسیده. گریزی ازش نیست. حتی اگه بخوای فرار کنی هم نمیتونی. حضورش رو حس میکنی. خیلی نرم و آروم می یاد. مثلی نسیمی توی چمنزار. میوزه و آروم توی گوشت نجوا میکنه.روحت بیدار میشه و جون میگیره. تمام حسهایی که تا اون لحظه سرکوبشون کرده بودی یا با نیتهای خیرخواهانه یا خصمانه (هیچ فرقی نمیکنه!) برات سرکوبشون کرده بودند، مثل مرده های هفت هزار ساله برخاسته از گور توی تنت میپیچن و غوغا میکنن. تند تر میوزه و شونه هات رو نوازش میده. میلرزی. بیدی در باد! همه چیز شروع به جنبیدن میکنه. چقدر میشه پشت به باد ایستاد؟ چقدر میشه باهاش رودررو نشد. برمیگردی. صدای خش خش برگها بلند میشه و صدای به هم خوردن شاخه ها. تند تر و قدرتمندتر میوزه. دستش شونه هات رو نوازش میده. پنجره ای در تند باد باز و بسته میشه. نزدیک تر و نزدیک تر. باد کولاک میکنه و در هر دالان و دهلیزی تکرار میشه. چشمهاتو میبندی. شاخه ای خم میشه و میشکنه. هرم داغ نفسهاش صورتت رو شلاق میزنه. لذت بخشه و ترسناک. درست وسط همهمه طوفانی. نه راه برگشتی هست و نه میخوای که برگردی. میخوای تا گم بشی در این همه هیاهو. تن ها جفت میشه. گردباد میچرخه و قهقهه میزنه. باد با عقده هجران سالهای دور و طولانی لبهاتو به بوسه میگیره. گرداب گردباد احاطه ات کرده. همه چیز توی غبار گم شده. نفس نمیکشی. فکر نمیکنی. حس نمیکنی. همه ترسها، همه زنگ خطرها، همه شرمها فراموشت شده. غرق شدی در آغوش طوفان. گم شدی تو چشم گردباد. ابدی هستی تا وقتی لبهات لبای قدرتمندش رو حریصانه به خودش میکشه. ابدی هستی تا وقتی عظیمترین، قویترین و زیباترین حس بشری رو تجربه میکنی. ابدی هستی تا وقتی رو به بادی نه پشت به اون. ابدی هستی...

گردباد میگذره، کولاک آروم میگیره، همهمه خاموش میشه. خیزش به پایان میرسه...

پنداری رویایی بود آنهمه

رویای آزادی

یا احساس حبس و بند..

    

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت 1387ساعت 09:24 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

. سر خط

 

پرواز شامگاهی درناها یکساله شد!

 

به همین سادگی

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1387ساعت 12:46 ب.ظ توسط دامون نظرات (4)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin