X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

کویر

کویر- نقل قول شماره 6

 

معبودهای من

 

دل دلایلی دارد که عقل از آن آگاه نیست و به وجود خدا دل گواهی می دهد.

هر اروپایی دوتن است؛ یک پاسکال و یک دکارت. در هر مسلمانی یک بوعلی و یک بوسعید زندگی میکند. زندگی نه! جنگ. در هر من چینی کنفسیوس و لائوتزو با هم در کشمکشند. بهرحال هر کسی ارسطویی و مسیحی را در خود پنهان دارد. مگر نه انسان یک عالم صغیر است. انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هرکسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است. یک دانته ای است آواره و بی سامان در هیچستان نامعلوم برزخ تا ناگهان بر سر راه ویرژیلی قرار گیرد و او را به غرب براند و به راه دکارت، کنفسیوس و ارسطو یا بئاتریسی و او را شرق کشاند و به صحرای لائوتزو، بودا، حلاج و مسیح و به هر حال یا در آسمان و یا در زمین.

همه دنیا، همه مذهبها و فلسفه ها یا در زمینند یا در آسمان، یا در شرقند و یا در غرب و گروه دومی هم هستند که هم در زمینند و هم در آسمان. هم در شرق و هم در غرب و اینها آدمهایی متوسط اند و گروهی نیز گاه در زمین و گاه در آسمان، گاه در شرق و گاه در غرب  و اینان روحهایی پست و ناپایدارند و پوک و گاه پلید. اما روح آدمی می تواند چنان نمو کند که فضای بین زمین و آسمان را پر کند و عقابی گردد که دو شهبالش بر شرق و غرب سایه افکند.

در جامعه ما اکثریت یا املند یا قرتی! و هر دو مقلد کور و هر دو در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی یا ضدمذهبی خویش، خون می خورند و یکی به آنچه نمیداند و نمی شناسد مومن است و دیگری به آنچه نمی داند و نمی فهمد کافر و هر دو در آنچه باور دارند و یا ندارند هم سطح! آنها قرآن می خوانند و کتاب دعا و یک کلمه اش را نفهمیده لذت میبرند و غرق توفیق میشوند و اینان هم سمفونی موزارت و بتهوون گوش می دهند و نمیفهمند و فقط برای ثوابش سمفونی استماع میکنند و مارکسیسم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می نمایند. آنها برای ثواب اخرووی و اینها برای ثواب دنیوی! (چه دردناکه که جامعه ما بعد چهل و اندی سال از زمان شریعتی هنوز همینه.همان شمع و همان نجوا!)

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد 1386ساعت 12:01 ق.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کویر

کویر- نقل قول شماره 5 

دوست داشتن از عشق برتر است

 

(به نظر من این مقاله یکی از زیباترین نوشته های دکتر شریعتیه. اگه حوصله خوندن متنهای بلند رو ندارید، نخونید لطفا! بازی ای که اینجا با کلمات میشه برای کسی که دوست داره سرسری بخونه و رد شه گمراه کننده است!)

 

عشق بزرگی وجود دارد که همچون دیگر عشقها ابزار کار نیست و آن عشق انسان به انسان، عشق یک روح به یک روح است. عشق یک خویشاوند به خویشاوند خود در این انبوه خلق که همچون حشرات از زمین میرویند و هریک به مصلحتی در این روزمرگی درهم میلولند و میمیرند. دریغ است آن را عشق بنامیم که شاعران آلوده اش کرده اند. خواستم  "ارادت" بخوانم، ملاها به حماقتش کشیده اند! دیدم بهترین کلمه "خویشاوندی" است، ترسیدم که نفهمند. به هر حال میگویم "دوست داشتن" و مقصودم عشق و ارادت و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است.

عشق یک جوشش کور است و دوست داشتن پیوندی خودآگاه.

 عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و دوست داشتن از روح طلوع میکند. عشق طوفانی و متلاطم است و دوست داشتن آرام، استوار و پروقار. عشق جنون است اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و به قله بلند اشراق میرسد.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.

عشق ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را آنان بخود از طبیعت گرفته اند به حیله عشق برجای نهند و دوست داشتن عشقی است که انسان، دور از چشم طبیعت، خود میافریند. خود بدان میرسد. خود آن را انتخاب میکند.

عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح

عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی که طبیعت سخت آن را دوست میدارد سرگرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن

آری دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله عشقهای بلند، پایین نخواهم آورد.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد 1386ساعت 11:19 ب.ظ توسط دامون نظرات (8)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کویر

کویر- نقل قول شماره 4

نامه ای به دوستم

من کدامم؟! هرگاه تنها می شوم گروهی خود را بر من میاویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هریک خیره میشوم و خود را نمی شناسم! نمیدانم کدامم؟ نمیدانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من"ها سراسیمه میگردد و میجوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز اکنون نشانم میدهد کیست؟!...باید رها کنم...

انسانها از شنیدن سکوت عاجزند و از این روست که همه آسوده و خوش زندگی میکنند. چقدر نشنیدنها و نشناختن ها و نفهمیدنها است که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است!...

نمیدانم آنچه در پس من های نمودین خویش یافته ام همان نیروانا است. آن نیست. اما می دانم که نیروانای نهفته در من همین است که اکنون خود را احساس می کنم؛ چه هرکسی نیروانای خویش را دارد. به شماره هر دلی عشقی هست. (این جمله چقدر آشناست!!)...

برای آنها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ فاجعه هولناک و شوم زوال است. گم شدن در نیستی است. آنکه آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز میشود. هجرت آغاز شده است و میدانم این آتشی که چنین دیوانه در من سر بر داشته است، نه یک حریق، که آتش کاروان است! آتشی که بر راه می ماند و کاروان میگذرد...

کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم. در خود بیارامم. از "بودن" خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.

چه خیال انگیز و جانبخش است ((اینجا نبودن))!

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد 1386ساعت 11:19 ب.ظ توسط دامون نظرات (6)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کویر

کویر- نقل قول شماره 3

کاریز

درسهای راستین را نه با گچ و تخته، جمله و جزوه، که به رمز می آموزند. به اشاره تعلیم می کنند که این علم اطلاع نیست، انقلاب است، انباشتن حافظه نیست، به آتش کشیدن روح است، نه لذت که ریاضت؛ نه ناز، نیاز؛ علم نه آب، آتش؛ نه خاک، طوفان...

... سفر به آسمانها از روی زمین آغاز نمی شود. از درون شهرها و آبادیها، از درون خانه ها و کنار سفره ها و بسترها آغاز نمی شود. از زیر خاک، از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد. آن آسمان، این سقف کوتاه در زرورق گرفته کودن که بر سر ما سنگینی می کند نیست...

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در جمعه 11 خرداد 1386ساعت 04:14 ب.ظ توسط دامون نظرات (4)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کویر

من معمولا از دوباره خوانی یه کتاب خوشم نمی یاد. اما این وسط چند تا استثنا وجود داره که کتاب "کویر" دکتر شریعتی یکی از اونهاست. حالا که این کتاب رو بعد 10 سال دوباره می خونم می فهمم که اون موقع هیچ چی ازش نفهمیده بودم و مطمئنم که 10 سال دیگه هم  موقع دوباره خوانی این کتاب بازم به همین نتیجه میرسم و این قصه سر دراز دارد.

به هر حال تصمیم گرفتم قسمتهایی از این کتاب رو اینجا بنویسم. امیدوارم تجدید خاطره ای بشه برای کسایی که خوندن و مشوقی برای بقیه که برن و بخونن

...

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید، هرچند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.

و گناه!

آری، اما اگر گناه نباشد، طاعت را چگونه می توانی بدست آری؟

چه، انسان تنها فرشته ایست که دستش به خون آغشته است!

وانگهی کویر نه تنها نیستان من وماست، که نیستان ملت ما و روح ما و اندیشه و مذهب و ادب و زندگی ما و سرشت و سرگذشت ما همه است.

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد 1386ساعت 05:19 ب.ظ توسط دامون نظرات (0)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کویر

کویر- نقل قول شماره 2

کویر انتهای زمین است. پایان سرزمین حیات است. کویر، این هیچستان پراسراری که در آن دنیا و آخرت روی در روی همند. دوزخ زمینش و بهشت آسمانش و مردمی در برزخ این دو...

کویر! آنجا که همواره طوفان خیز است و همواره آرام. همیشه در دگرگون شدن است و هیچ چیز دگرگون نمی شود. همچون دریاست اما نه دریای آب و باران و مروارید که دریای خاک و شن و غبار

آنچه در کویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند، میبالد و گل می افشاند و گلهای خیال، گلهایی همچون قاصدک، آبی، سبز و کبود و عسلی... هر یک به رنگ آفریدگارش...

آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست. آری در کویر خدا حضور دارد...

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد 1386ساعت 05:17 ب.ظ توسط دامون نظرات (2)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فردا

بعد از جدایی ها

آن بیقراریها

فردا تو می آیی

فردا تو می آیی

بعد از گسستنها

آن دلشکستنها

فردا تو می آیی

فردا تو می آیی...

+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد 1386ساعت 11:04 ب.ظ توسط دامون نظرات (2)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز ۱۵ ام

روز ۱۵ ام

پایان یا شروعی دوباره!

عقاب من!

بازی 15 روزه ما امشب به پایان میرسه. می دونم که قرار بود بازیگر اصلی این 15 روز تو باشی اما من چنان مجذوب این بازی شدم که فکر میکنم از تو هم جلوزدم!

میدونی، ما اشتباه بزرگی کردیم! اما شاید بزرگترین نتیجه این 15 روز رسیدن به همین اشتباه بود. در حقیقت ما بازی رو از دقیقه 90 شروع کردیم! میدونی من اینو کی فهمیدم؟  شب 14 ام وقتی در اوج خشم و ناامیدی به این حقیقت تلخ رسیدم که "من گم شدم" خودت قضاوت کن. مگه میشه برای خودی که گم شده زندگی کرد؟!

میدونی! من با یقین شروع کردم. اما امشب بعد از 15 روز به شک رسیدم. شک چیز خوبیه! تردید یعنی هستی، زنده ای. تردید یعنی جستجو. در مقابل یقین که بوی ایستادن و مردن میده. من به شک رسیدم! نسبت به زندگی، جامعه، تو و خودم!!!

 

دوست ندیده ام، با توام! آره با تو! تویی که حتما برای یه نفر یا عقابی یا شقایق

 

تو اونی نیستی که دیگران و حتی خودت تصور میکنی. تو مجموعه تجربه ها، آموخته ها، شکستها و موفقیتهات نیستی! تو ورای همه اینهایی. چیزی برتر از عادت، بالاتر از روزمرگی، بزرگتر از موفقیت، گرانبهاتر از تجربه!

میدونی بعد از 15 روز به این نتیجه رسیدم که مساله این نیست که بتونیم برای خودمون زندگی کنیم یا نه. مساله اینه که بدونیم ما کی هستیم! زندگی کردن برای یه خود تقلبی به اندازه زندگی کردن برای دیگران زجرآوره. خودت رو بشناس! جوهر حقیقی وجودت رو. همونی رو که از چشم خدا چکیده. اون شبنم زلالی رو که قراره دوباره روزی به آفتاب ملحق شه. چیزی رو که خلق شده بشناس و باور کن. نه چیزی رو که خلق کردی یا برات خلق کردند و من باور دارم که لحظه رسیدن به من، لحظه بزرگ رسیدن به اشراقه! لحظه وارد شدن به نیروانا. همون سکوت ابدی!

بازی جدید از امشب شروع میشه. این بازی دیگه مال من و تو نیست. همه دعوتند اما این یه بازیه گروهی هم نیست. چیزیه بین تو و تو! دیگه شمارش معکوسی در کار نیست، عجله ای برای رسیدن وجود نداره. رقابت توش بی مفهومه. هرچی که هست بین خودته و خودت. موفق باشی!!!

 

 

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 3 خرداد 1386ساعت 12:00 ق.ظ توسط دامون نظرات (1)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
1 2 >>