X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

خانه

بودن

و فقط و فقط بودن

آدمها فوق العاده اند. حتی وقتی سه نفری با هم حرف میزنند و تو نصف بیشتر حرفها را نمیفهمی

و میخندند و تو هم میخندی. بی هیچ دلیلی برای خندیدن. بی هیچ دلیلی.

لم دادی روی مبل و Porcupine Tree گوش میدی. Lazarus و یادآوری خاطراتی نه چندان دور. خاطراتی که آزاردهندگیش عجیب با احساس آرامشی که این آهنگ بهت میده در تضاده. باید که بگذری. باید...

بقایای کیک، شیشه شراب سفید باز نشده و به هم ریختگی لذت بخش خونه. خونه! چه کلمه عجیبی. حسی که سالها بود فراموشش کرده بودم. خوابگاه تهران که فرسنگها دور بود از تعریف خونه و این دربدریهای یک ساله هیچ وقت جایی به معنای واقعی خونه رو برام به همراه نیاورد. اما اینجا، این آخرین پناهگاه که نیمه جان و به هم ریخته بهش رسیدم و بهش چسبیدم، اینجا فوق العاده است. 

sentimentalباز هم Porcupine Tree درام و Steve Wilson و رویا و کابوس درهم آمیخته می شن.


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 13 مهر 1391ساعت 07:48 ب.ظ توسط دامون نظرات (2)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin