X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

ساعت 1:18 صبحه.

Before Sunrise و Before Sunset را دیدم و الان که دارم Before Midnight را دانلود می کنم تنم یخ کرده از ترس!

اگر گذشته و حال زندگی یک نفر در دو سری از یک تریلوژی نمایش داده بشه، اگر آدمی تجسم عینی خودش را ببینه که در شخصیت یک کاراکتر فیلم متبلور میشه و شکل می گیره چه تضمینی وجود داره که قسمت سوم آینده واقعی همان فرد واقعی نباشه؟

ها؟

من از آینده می ترسم...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393ساعت 07:58 ب.ظ توسط دامون نظرات (6)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

و تو هیچ وقت نخواهی فهمید

یادم نمی آد آخری باری که واقعا چیزی نوشتم کی و برای کی و چی بوده اما میدونم که مدتها از روش گذشته. زمانی بود که کلمات میجوشید و سرریز می شد اما حالا که مینشینم پای کامیوتر، کیبورد هی به من زل میزنه و من هی به کیبورد زل میزنم و دست آخر همیشه منم که کم میارم و میرم سراغ اینترنت و فیبسوک و لایک و "عالی بود" ها و "با اجازه شیر کردم" ها و "واااای چه خوشگل شدی توی این عکس" ها و ...الی آخر ...

و دیشب اگر اتفاق نمی افتاد امروز هم روزی میشد مثل همه روزهای دیگه. که در واقع هم هست. آخرین روزهای آفتابی و گرم پاییز سیدنی، صدای پرنده ها، همهمه دور ماشینها و تنبلی همیشگی من که باعث شده امروز هم قید دانشگاه و این درس و تحقیق مزخرف را بزنم و تا ساعت 11 صبح بمونم توی تخت...

و چیزی که عوض شده همینیه که اینجا توی تخت نشسته و داره سعی میکنه کلمات را به زور از مخفیگاههاشون بیرون بکشه و بنویسه. پروسه دردناکیه...

بعد اینکه برای اولین بار به قول سیاوش "چرخش دوار محورهای همیشه ثابت زمان و مکان" را تجربه کردم و کمی تا قسمتی تا کرانه های البته دور جنون رفتم. این تجربه به این شکل ترسناکش دیگه تکرار نشد و البته چه خوب که نشد! تصور میکردم بعد این همه سال همه کنجها و گوشه ها و حقه های این جگرگوشه 7 برگ را میشناسم و توی دام هیچ کدومشون نمی افتم اما دیشب ذهنم با بلندترین صدای ممکن بهم گفت زکی!

بالا رفتن تپش قلب نشانه آشنای فاز نه چندان خوشایند استرسه. میشناسمش و میدونستم باید باهاش چکار کنم! نشسته بودم روی تخت تیم. اتاق به هم ریخته و پنجره های تمام قد چوبی که طاق باز بود و منظره برجهای شهر و دورنمای تنها خیابان دوست داشتنی سیدنی و شبی که داشت کم کم از راه میرسید. از همون اولش هم چیزی انگار که درست نبود. تیم رفت سراغ نیروانا و من میدونستم که موزیک کرت کوبین با اون چشمهای شازده کوچولوییش که جوری نگاهت میکنه که انگار هیچ چیزی توی دنیا به پشیزی نمی ارزه مثل پل صراط میمونه که یا رستگارت میکنه و یا...رستگارت میکنه!

و من رستگار شدم انگار... مرگ را دیدم. همونجا بود. توی اتاق تیم داشت نفس میکشید و من با هر نفسش انگار که از نفس می افتادم. داشتم جدی جدی میرفتم. یک آن زمان متوقف شد. موزیک محو شد. بهت زده بودم. فضایی بود که حتی نمیتونم به ترس تعبیرش کنم. نمیدونستم در برابر مرگ چه کار باید کرد. تا به حال نمرده بودم.

لحظه، تک تک هزارم های یک لحظه، عظمت و وجود تک تک هزارم های لحظات اون شاید نه حتی 5 دقیقه کذایی انگار که ساعتها طول کشید تا بگذره. میدیدم که داره تموم میشه و با خودم فکر میکردم که اینطور. که این آخرشه. که بزرگترین کنجکاوی دردآور تک تک ماها که خوب بلدیم از همدیگه و حتی از خودمون پنهانش کنیم که چطور و کی و کجا میمیریم داره جواب داده میشه.  داشتم میدیدم که همه اون آینده ای که تصور میکردم خوب یا بد باید که زندگی کنم هیچ وقت دیگه اتفاق نمی افته. که همش خواب و خیال بوده. مثل بیرون آمدن از مارپیچ پایین رونده "تول" نبود. نه بلکه دقیقا برعکس، مثل کشیده شدن به درون یک هزارتوی وهم آلود بود و من جدی جدی داشتم میرفتم...

و مساله اینجاست که نمیخواستم که بمیرم. نمی خواستم برم. خبری از اون آرامش سکرآور مرگ که خیلی ها ادعای تجربه اش را دارند نبود. زندگی با همه جذبه و وسوسه های جنون آمیزش بیرون من میکشفت و جاری میشد و قهقهه میزد. زندگی فوق العاده بود. سکرآور بود. زندگی قویترین دراگی بود که همه مون روش بودیم و نمیدیدیم و نمیفهمیدیم که چقدر بالاییم و اینکه من میدیدم شاید برای این بود که برای اولین بار به انتهای طنابی رسیده بودم که به همه این شیفتگی جنون آور وصلم میکرد. امیدی نبود و نقاب تکرارهای مداوم روزها و هفته ها و سالهای بی هیجان و بی تحرکی که امید به آینده بهتر با رندی تمام روی زندگی تک تک ماها کشیده دریده شده بود. آینده همینجا بود و داشت از دست میرفت و من نمیخواستم که بمیرم... 

و خیلی طبیعیه که آدمی که نخواد بمیره از بقیه بخواد که به آمبولانس زنگ بزنند و بگه و تکرار کنه که حالش خوب نیست. نکته عجیب قضیه این بود که ذهنم قشنگ داشت آینده را میدید وقتی که من مرده بودم و آدمهایی که حتی یک بار هم توی زندگیم ندیده بودم داستان اون شب را با همه شاخ و برگهایی که خودشون بهش اضافه میکردند برای همدیگه و برای غریبه ها تعریف می کنند. که چطور طرف روی وید سکته کرده، که گفته که حالش بده اما دوستش قضیه را جدی نگرفته، که همه چیز اون شب عجیب و غریب بوده. میدیدم که دوستانم در نقل تجربه های پیش آگاهی من از مرگم چند روز مانده به حادثه از همدیگه سبقت میگیرند و حتی یک لحظه با خودم فکر کردم که طفلک تیم، بای پلار باشی و تازه از بیمارستان مرخص شده باشی و روی هزار تا داروی ضد افسردگی و آنتی استرس و کوفت و زهرمار دیگه هم باشی و اون وقت یکی از نزدیکترین دوستانت جلوی چشت بیافته و اینطوری بمیره! چه افتضاحی! 

و این من بودم که داشتم میمردم. یکی دیگه نبود. همسایه خاله مادربزرگم نبود. حتی خود خاله مادربزرگم هم نبود. من بودم. داشت برای من اتفاق می افتاد و همین الان هم داشت اتفاق می افتاد. فرصتی برای هیچ چیز نبود. خداحافظی، دوستت دارم های رقت آور، فرمت هارد کامپیوتر، هیچ چیز و عجیب اینجاست که دیگه اهمیتی هم نداشت. حس مرگ چنان عظیم بود که جایی برای هیچ حس دیگه ای باقی نمی گذاشت و من جدی جدی داشتم میرفتم...

و قدرت جادویی کلمه دوباره بهم ثابت شد وقتی توانستم این کابوس ذهنی را با کلمات به دنیای بالفعل منتقل کنم. جادو همان لحظه انگار که شکست و محو شد. دردی که توی قلبم میپیچید کم کم به درد پریود  که به گمانم منشا و عامل فیزیکی کل این فاز مرگ بود تبدیل شد. اسبهای وحشی توی قلبم کم کم ارام گرفتند و رام شدند. دستهام از لرزش افتادند و خون گرم توی پاهای یخ زده ام به جریان افتاد. پتو را تا زیر چانه ام بالا کشیدم و فروکش کردن تدریجی درد کمرم را با لذت تمام حس کردم. دست آخر شکلاتی که یک ساعتی بود لای انگشتهام له و آب شده بود و پیتزای خوشمزه رستوران ایتالیایی پارما کلا به زندگی برم گرداند.

نمیدونم اسم این تجربه را چی میشه گذاشت. صرفا یه سفر بد از همونایی که برای همه اتفاق می افته؟ یه هشدار روحی برخواسته از ضمیر ناخودآگاهم که بدترین راه را برای اخطار دادن بهم در مورد زندگی که دارم به گندش میکشم انتخاب کرده؟ یه کابوس معنوی؟ تجربه نزدیک به مرگ؟ نمیدونم. و اینکه آیا واقعا داشتم میمردم یا نه؟ مطمئن نیستم. میتوانستم که بمیرم. یادمه چیزی که باعث شد این فاز اینطور اوج بگیره و از کنترل خارج بشه درک این واقعیت بود که هیچ دلیلی وجود نداره که زندگی من نتونه الان و اینجا و اینطور به پایان برسه. که مرگ اتفاق نیافته. و این عین واقعیته. خیلی بی مزه و لوس و تکراری به نطر میاد اینطور گفتنش اما وقتی که عملا داری تجربه اش میکنی قضیه کلا فرق میکنه و یک جور دیگه میشه.

و مهم نیست که اسمش را چی میگذاری. مهم اینه که میدونی که چیزی واقعا اتفاق افتاده. از لحظه ای عبور کردی که دگرگونت کرده و دیگه تا همیشه، چیزی هست که مثل قبل نیست. نوید توی اون روزهایی که دیوانه وار از زمان و کرونوس و پرواز تا خورشید حرف میزد میگفت که روی وید و زیر یکی از درختهای پارک ویکتوریا به نیروانا رسیده و چرا که نه! شاید الان برام قابل درک تره وقتی میبینم که تو دیگه هیچ وقت مثل قبل نشدی.راستی هنوز هم گردنبند ایکاروس ات را داری؟ بال یدکیش را با قو و پروانه طلاییم از گردنم آویزان کردم. اجساد خاطرات مردگان هفت هزار ساله! شاید باید رهاشون کنم تا بروند برای خودشون. مثل همون حلقه ای که زیر آفتاب پیچ خورد و پیچ خورد و برای همیشه توی اعماق آبهای خزر محو شد. جای پرنده ها که توی گردنبدهای طلایی نیست!

یه چیزی واقعا عوض شده انگار...


این آهنگ را هم اینترنت فکسنی و فیلترینگ ایران اگر گذاشت گوش بدید. از گروه Brand New، آهنگی که همیشه خیلی دوست داشتم و حالا انگار کمی تا قسمتی هم مربوطه به این فاز و فضا. فقط حتما حتما با لیریک لطفا.


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 4 اردیبهشت 1393ساعت 10:40 ق.ظ توسط دامون نظرات (3)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin