X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

بدون شرح!

خاطراتی هست که دوست نداری هیچ وقت تکرار شه...

 

مثل بازیه فوتباله. خداحافظی باید در اوج باشه.پاهام میلرزه. دستام، همه بدنم داره میلرزه. چراغ سبز میشه. باید راه برم. باید راست و محکم راه برم. وسط خیابون وایمیسدم. نمیشه برگشت. نمیشه... نمیشه... چشام دیوونه شدن. عجب کاریه. گریه نکنی دختر. اینجا ولولست. نگاه میکنم. همه قیافه ها مثل همند. مگه میشه؟، خنده ، خنده، خنده، همه جا روشنه. مگه قرار نبود شب بشه! باید بیام بیرون. دارم خفه میشم. میپیچم تو بلوار کشاورز و تند میکنم. تند راه میرم تا پاهام مجال نفس کشیدن به چشام ندن. فایده ای نداره. ناخنامو فرو میکنم تو گوشت دستم. بیشتر و بیشتر. فایده ای نداره. نفس عمیق میکشم. دوباره. دوباره. فایده ای نداره. فایده ای نداره. فقط یه قطره. میچکه. دست خودم نیست. و دومیش و سومیش. خیابون خلوته. مرد با تعجب نگام میکنه. تند میکنم. پاهام نمی یان. شوخیشون گرفته.یه ماشین وایمیسته. خانوم برسونمتون! سرمو بلند میکنم. ماشین تند میکنه و میره. پشیمون شد؟ ناراحت شد؟ شایدم ترسید. حتما ترسید. راه می افتم. ذهنم خالیه. نه خاطره ای، نه تاسفی نه فکری خالیه خالی. پارک لاله. پاهام سست میشن. نمی خوان بیان. میرن توی پارک. هوا تاریکه و پارک خلوت. پاهام جلوی یه نیمکت متوقف میشن. بشینم؟ میشینم. باید بخونمش. "غرض نقشیست که از ما باز ماند" همه چی دوباره گم میشه. صبر میکنم. خطوط ظاهر میشن.  اسم اینی که رو لبامه چیه؟ من اسمشو میزارم دردخند. گوش میدم. صدای یه پرندست. نه صدای آبه. صدای باد؟ دیوونه شدی!! مگه خدا هم گریه میکنه؟! باید برم. در اتاق رو باز میکنم. خوب روح هم قشنگه. مگه ایرادی داره که مثل روح شدم؟ خستم. چه بهونه خوبیه این کلمه. خستم. حولمو برمی دارم و میرم زیر دوش. آب سرازیر میشه رو صورتم. دیگه نیازی به تظاهر نیست. اینجا همه محرمند. میشکنم. مثل یه لیوان بلور میشکنم. نه تکه تکه. ذره به ذره. همه چی تو یه مه خاکستری رنگ گم میشه. چه قدر خوبه که اشک رنگی نیست.

 

دوباره دارم میرم تهران! این بار خیلی چیزا عوض شده. البته شاید... کسی چه میدونه...

+ نوشته شده در سه‌شنبه 26 تیر 1386ساعت 12:15 ق.ظ توسط دامون نظرات (9)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رویا!

پلان اول

بارها این کار رو کردم اما این بار نگرانم. نه نگران اون، نگران خودم! نگران اینکه دیگه هیچ وقت برنگردم! همه جا تاریکه. یه شب تاریک. خداحافظی میکنیم.

پلان دوم

یه کتاب 4000 صفحه ای رو ورق میزنم! انتظار چیزه بدیه. اتاق روشنه. مرد نگام میکنه و از روی اظطراب لبخند میزنه. یکی از زنا چیزی میگه. کتاب رو میبندم. صفحه 109!

پلان سوم

قرص بزرگ خورشید بالای سرمه. به نظر میرسه که رودخونه تا ابد ادامه داره. به رو شنا میکنیم. خنکی آب رو روی تمام بدنم حس می کنم. آرومم. آرومه آروم. شنا میکنیم و حرف میزنیم.

ناگهان موج میشه. موجهای ریز از همه طرف بلند میشن. سرپا وایمسدم. آب خیلی کم عمقه. نیم دایره وسیعی از آب احاطم کرده. خلیجیه مثل بهشت! قایقها دارن با سرعت به وسط دریا میرن. ناخودآگاهم خبر سقوط رو بهم میده! میدوم به همون سمت. صدای ضربان دیوانه وار قلبم گوشامو پر میکنه. همه با بیزاری و عجز نگام میکنن. چیزی نمیپرسم چون ناخودآگاهم همه چیز رو میدونه.. گریه نمیکنم. قلبم داره از جاش کنده میشه!یه عالمه لباس از چوب رختی ها آویزونه. پیراهنهای بلند و سیاه مردونه. دیوانه وار میگردم دنبال لباسش. نیست. نیست. نیست. یه چیزی مثل یه خیار بزرگ تکه تکه میشه و از توش یه کارد با دسته زرد بیرون میفته. یه گوشه میشینم و با گریه میشکنم. درد... درد... درد...

پلان چهارم

آفتابه، همیشه آفتابه! زمان زیادی گذشته. شاید چندین سال! یه لباس آستین کوتاه دخترانه با یه عالمه دگمه ریز دستمه با یه قیچی. میدونم که باید ببرمش. اما نمیتونم. سالهاست که دارم این کار رو با تمام لباسهای دخترم میکنم. اما دیگه نمیخوام ادامه بدم. برمیگردم سمت پدرم و میگم باید یاد بگیرم که فراموش کنم. مرد گریه میکنه. من گریه میکنم. از اون گریه هایی که نفس آدم پایین میره اما دیگه بالا نمی یاد. از اون گریه هایی که هیچ وقت به شیون تبدیل نمیشه. از اون گریه هایی که آدمو میشکنه. خم شدنم رو به یاد می آرم . شکستنم رو نه...آفتاب همه جارو پر کرده...

 

کسی تعبیر خواب بلده؟!!

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 21 تیر 1386ساعت 12:28 ب.ظ توسط دامون نظرات (15)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جادو!!!

 

بریدا-2

جادو میتواند به تمام زبانهای قلب انسان صحبت کند.

جادو یک پل است. پلی که اجازه میدهد از جهان مرئی به جهان نامرئی راه پیدا کنی و از هر دو جهان درس بگیری.

به یاد داشته باش که جستجوی خدا یک شب تاریک است. که ایمان یک شب تاریک است و تنها راه معرفت نترسیدن از خطاست

 

پینوشت: به جهان نامرئی اعتقاد دارید؟ شب تاریک ایمان چی؟!

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه 19 تیر 1386ساعت 08:02 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ساختن یا کاشتن؟!

کتاب کویر رو با همون ۸ تا پست میبندم چون به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام بنویسم باید کل کتاب رو اینجا بیارم که البته واضحه که نمیشه!!

از این پست به بعد قسمتهایی از کتاب بریدا نوشته پائولو کوئیلو رو مینویسم. روی موضوع کلی کتاب نظری نمیدم. شاید بشه گفت که یه جور افسانه آمیخته با واقعیته!! اما مفاهیمی که توش بیان میشه ظریف و قابل تامله

 

بریدا-۱

هرکس در دوران زندگیش می تواند دو کارکرد داشته باشد: "ساختن" یا "کاشتن". سازندگان شاید سالها در کار خود بمانندو سازندگیشان مدتها طول بکشد. اما روزی میرسد که کارشان به پایان می رسد. در این هنگام بازمی استند و در میان دیوارهای خودساخته محصور می شوند. وقتی کار ساختن پایان می گیرد، زندگی معنایش را از دست می دهد.

اما کسانی هستند که می کارند. اینان گاهی هنگام طوفان و تغییر فصلها رنج می برند و گاهی به ندرت خسته می شوند. اما یک باغ بر خلاف یک ساختمان، هرگز از رشد باز نمی ماند و همان زمانی که نیازمند توجه باغبان است، می گذارد زندگی برای باغبان ماجرایی عظیم باشد. باغبانان در میان جمع یکدیگر را باز می شناسند، چرا که می دانند در سرگذشت هر گیاه، رشد سراسر زمین نهفته است.

 

+ نوشته شده در شنبه 16 تیر 1386ساعت 12:35 ق.ظ توسط دامون نظرات (6)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چه خوبه که هستی!

حرفهایی هست که باید با نگاه گفت. حرفهایی هست که شنیدنی نیست، لمس کردنیه. حرفهایی هست که قابل درک کردن نیست باید حسشون کرد. و حرفهایی هست که نباید گفت!

من ایمان دارم. به تو، به خودم و به اونی که... نمیدونم کجاست. من هنوز به معجزه ایمان دارم!

چه خوبه که هستی!

و

...

بالهایت هرچه پرتوان تر

پروازت هرچه تیزتک تر

دور باد هرچه زشتی و پلشتی

 دور باد سقوط

...

(اینارو که یادت می آد نه؟)

 

عقاب من

میلادت مبارک

+ نوشته شده در سه‌شنبه 12 تیر 1386ساعت 12:23 ق.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کویر

کویر- نقل قول شماره8

عشق فرزند

ایثار را ببین! به شکوه خلقت هستی است

اخلاص را بنگر! به زلالی ملکوت خداوند است!

که فاجعه ای ناگزیر می رسد و آن هنگامی است که عشق با معشوق مغایر می افتد و از این دو، یکی را باید قربانی کردو عشق به فرزند بدین گونه است و عشق خدا به انسان نیز از این گونه است.

عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است و در اوج ایثارش به قساوت...

 

انسان، خداگونه ای در تبعید

چرا روحهای بلند و دلهای عمیق، اندوه، پاییز، سکوت و غروب را دوست تر میدارند؟ مگر نه این است که در این لحظه هاست که خود را به مرز پایان این عالم نزدیکتر احساس میکنند؟...

مذهب و عرفان هر دو انسان را از غربت به وطن رهنمون میشوند. از (واقعیت) بازش میدارند تا به (حقیقت) نزدیکش سازند. مذهب و عرفان هر دو بیقراری در اینجایند و فلسفه گریز، یکی به جایی و دیگری به (هرجا که اینجا نیست)! اما هنر فلسفه ماندن است اما چون میداند اینجا جای ماندن نیست میکوشد تا با تصوری یا خاطره ای از وطن خویش اینجا را مثال آنجا بیاراید...

عرفان ما تا چشم میگشاید، خود را به دامن شعر می افکند و برخورد این دو خویشاوند همدرد و همزبان شورانگیزترین واقعه تاریخ معنویت شرقی است چه عرفان که رنج غربت بیقرارش کرده است با شعر که پیداست زبان محاوره این عالم نیست و نیز با اشارات موسیقی خاص آن که صدای تصادم موجهای اندیشه است بر ساحل این هستی، پرواز روح بیتاب را از حصار گنگ و خفه این تبعیدگاه میسر میکند.

ادامه دارد...

پینوشت: راستی تفاوت واقعیت و حقیقت چیه؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر 1386ساعت 05:23 ب.ظ توسط دامون نظرات (10)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کویر

کویر- نقل قول شماره7

تراژدی الهی

ما پرنده موهومی هستیم که در عدم پرواز میکنیم. پس ما چه هستیم؟ هیچ! هیچ! تنها و تنها پرواز!

ویرژیل من مرده است و بئاتریس مرا دریا رها نخواهد کرد و در برابرم، تنها راهی که از من به این شهر بیهوده ها می پیوندد!...

 

در باغ ابسرواتوار

(این مقاله داستان گونه شاید یکی از تلخترین نوشته های شریعتیه. نوشتن کامل این تراژدی در اینجا ممکن نیست. خودتون برید، بخونید و قضاوت کنید!)

چه پستند آنها که فاصله میان (آنچه هست)شان با (آنچه باید بود)شان نزدیک است و حتی در برخی هر دو بر هم منطبق...

بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان مینگری...

آنها که خدا را یافته اندو او را عاشقانه دوست می دارند با آنها که او را گم کرده اند و مایوسانه و مظطرب دم میزنند با هم بی شباهت نیستند. هر دو شور و شعفهای رنگین و روزمره را در خود کشته اند. هر دو بزرگتر از آنند که در کنار این جوی متعفنی که لجن زندگی از آن می گذرد بنشینند و بنوشند و بزنند و بخورند و مست شوند. آنها که خدا ندارند و از غیبت خدا در آسمان به وحشت افتاده اند به مقامی رسیده اند که عارفان می رسند. به هر حال هر دو از زمین دور شده اند!...

چه زندگی سیراب و سرشاری است که آدمی در کنار معشوقی دلخواه زندگی کند، بی آنکه رنج تحمل کسی را داشته باشد. وصالی در تنهایی مطلق خویش، با عزیزی که هست و ... نیست.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر 1386ساعت 10:13 ب.ظ توسط دامون نظرات (4)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin