X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

مرگی دیگر

زمستان ۶۲ جز اولین کتابهایی بود که از کتابخانه بزرگ پدر کش رفتم و خوندم.

و بعد از اون شیفته نوشته های اسماعیل فصیح شدم

کتابخانه دانشگاه تبریز که در طی سالهای دانشجویی بیشتر از کل کلاسها مهمونش بودم هم مجموعه تقریبا کاملی از کتابهای فصیح داشت و ...

ثریا در اغما٬ لاله برافروخت٬ فرار فروهر و...

اسماعیل فصیح رو به خیلی ها پیشنهاد کردم. به کسانی که با رمان قهر بودند، به افرادی که از نویسنده های ایرانی ناامید شده بودند، به اونایی که از کتابهای فهیمه رحیمی خسته شده بودن اما حوصله متنهای ادبی سنگین رو هم نداشتند...به خیلی ها.


این روزها عجیب بوی مرگ میاد!!

به دنبال مهدی آذریزدی، اسماعیل فصیح هم رفت...

اما

عمیقا باور دارم که جلال آریانی که فصیح خلق کرد و شکل داد و به اوج رسوند، برای همیشه با ماست و در تمام لحظه های زندگی مردم کوچه و بازار حضور داره. حضوری جاودانه.



+ نوشته شده در شنبه 27 تیر 1388ساعت 05:18 ب.ظ توسط دامون نظرات (15)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاهکار

پینوشت

۱: اگر خوب به این نمودار دقت کنید متوجه میشید که شورای نگبان خیلی چیز بامزه ای یه!! حتی بامزه تر از رهبری!!

۲: در کل با وجود اینکه ایجاد این نمودار یک شاهکاره اما قسمتی که با فلشهای مشکی مشخص شده دیگه واقعا آخرشه!

۳: اگر کسی میدونه انگلیسی مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام چی میشه به منم بگه.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 25 تیر 1388ساعت 04:26 ب.ظ توسط دامون نظرات (4)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کلمات


نمی تونم حرف بزنم

نمی تونم

کلمات پیچیده اند دور گلوم و دارند خفه ام می کنند

کلمات در مغزم حبس شدند و دارند دیوونه ام می کنند

کلمات از قلبم در سرخرگهام جاری می شدند و با سیاه رگهام دوباره برمی گردند و به دیواره دهلیزها می کوبند

کلمات در نوک انگشتام حبس شدند

لبهام رو می سوزونند

و روی سینه ام سنگینی می کنند

.......................

نمی تونم حرف بزنم

نمی تونم

نمی تونم

چرا نمی فهمی که کلمات با من همدست نیستند؟...


+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر 1388ساعت 06:36 ب.ظ توسط دامون نظرات (7)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تو از دریچه ی من

و زندگی برجاست

با تعمد خشک جهان به حضور

با تمایل تصویر رو به سمت وجود

با این همه رنگ

این همه نور

زندگی مجازی موجز و پرمعنا

تمدید مجالی برای دوست داشتن

تعویق تداوم دوست داشته شدن

گستره ی هستیست به اندازه ی فرصت نگاه 

.......... 

وقتی که جای کسی که نیست هستی 

یا وقتی که درست جای کسی که هستی نیستی 

داری نوعی زندگی رو تمرین میکنی از جایی که پایان تو و شروع دیگریه، و حالا این من نیستم که این سطور رو مینویسم و در عین حال این سوژه ی نویسنده حتی منتر از منه، ذره ای از تو در منه که باعث میشه بنویسم برای اون ذره ای از من که در توه و باعث میشه دوست داشته باشم، نه، عاشقت باشم. 

این یه دیالوگه که در قالب مونولوگ ارائه میشه. این یه تلاش یه یقین فراموش شده است ، یقینی که به من میگه لحظات رو میشه تا ابد زندگی کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388ساعت 10:52 ب.ظ توسط دامون نظرات (8)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

...

[...]


به جای حجم عظیمی از کلمات که می شد برای امروز نوشت

و بعد از نوشتنشون پشیمون شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر 1388ساعت 10:22 ب.ظ توسط دامون نظرات (3)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

واگویه


متن مربوط به حدود دو ماه پیش هستش. نمیدونم چرا اینجا میذارمش! شاید چون نگارنده هیچ اختیاری از خودش در نوشتن این جملات منقطع نداشته برای همین هم این متن رو  متعلق به خودش نمیدونه!

سه راه فرمانیه جلوی سازمان کشتیرانی. ظهر دم کرده تابستون. بوی یاس سفید حیاط خونه. صبحهه کنار کرت دارم چوبها رو فرو میکنم توی خاک نمناک. مادر بزرگ فرش کوچکش رو پهن کرده گوشه آفتابگیر حیاط و نشسته و داره نگام میکنه که چطور می چرخم و درسهامو مرور میکنم. میز کوچک پاکوتاه. تلفن. صحبتهای طولانی. تمام شب. نیاز به دوست داشته شدن. عصرهای تابستون کز کردن گوشه اتاق. گوشی مبایلیم همیشه رو سایلنته. نه هیچ وقت تکرار نمیشه. خفه شو مامان. تو چه میفهمی. گریه اعتراض. خشم. خالی نمیشم. آخ که خالی نمیشم. سانسور ذهن. فرار کردن تا کنج زوایای آگاهی. نادیده گرفتن همه چیز. تکرار آرزوهای بزرگ آینده. تضاد، سرپوش، سرکوب. عشق. نفرت. لرزش صدای پشت تلفن. اون اشکهای مشترک. شعر شعر شعر. لحظه های حیرت. لحظه های دو راهی. عشق یا جنون؟ جنون. البته که جنون! بلندی قله سهند. باد داره زوزه میکشه. اون بالا فقط من ایستادم. رها شو در تاریکی روحت. سقوط می کنم. در دره تاریک ذهنم سقوط می کنم. هیچ کسی نیست. هیچ کسی دستم رو نمیگیره. سقوط میکنم. آرامش. برف. سپیدی. رهایی. صدای گیتار. نه ویولن همون آندانته رو دارن میزنن نه؟ نه. کسی داره هیو میگه انگار. چشمهامو میبندم. آبی قرمز سبز...چقدر دلم می خواست که نباشم. کجام؟ چقدر تظاهر؟ تظاهر به دوست داشتن. تظاهر به دوست نداشتن. چقدر فرار؟ من تو آینه نگاه نمیکنم. نمی کنم. می ترسم. چند روز برای خودت زندگی کن. خودت. جلسه دفاع پایان نامه. چرا همون وقت نبریدی؟ تلخه. به خدا تلخه. هر شب اشک میریزم. صدات گاهی اونقدر ضعیفه که می ترسم بری سراغ اون بسته سفید رنگ گوشه کمد. نرو به خاطر من! من؟ مگه من کیم؟ تلخم تلخ چون قرابه زهر. اینو کجا شنیدم؟ بوسه ممنوع. طولانی. هرچقدر میتونی عمیق و طولانی ببوسش. بگو از طرف یک دوست. دوست؟ رفیق شاید. نمی دونم. هرچی خودت میخوای. به من نگاه نکن. صدام نزن. شنیدن اسمم از زبانت هستیم رو به آتش میکشه. آتش کباب داغ روی تور زیر بارون. سگها دور و برمون جمع شدند. گوش کن بیدار باش میزنن. باید چادر رو جمع کنیم و بریم. ایستگاه قطار. بدرود همه گذشته و آینده من. من پارک لاله نمی خوام. ازش بدم میاد. زندگی تخمی. اوروین گرفتم صورتم شده این هوااا. توی خیابون دارم فحش میدم. یاشار بغلم میکنه و می اندازتم توی تاکسی. تاکسی گرفته و اومده دم در. شبه. چرا این بار راه رو توی اون کوچه ها پیدا نکرد؟ حتما حکمتی داره! من می خوام برم خارج. من می خوام فرار کنم. دیگه گریه نمی کنم. تسلیم. تسلیم محض. روح یا ذهن؟ میخندم و میرقصم. موهام توی باد پریشون میشه. اینو خیلی دوست دارم. شبیه سماع ست. اما فقط شبیهشه. تو هیچ وقت هیچی نمیشی. هیچ وقت سر حرفت وای نمی ایستی. نتها زیر دستم می لغزند. چرا نمیتونم این دولاچنگو سریعتر بزنم؟ چرا نمیتونم؟ چرا؟ من بانک سپه دوست ندارم. من دیگه نمی خوام آلینا رو گوش کنم. به من چه که دانشگاه آزاد دکترا میده مفت؟ می خوام آزاد باشم. میخوام تا انتهای دشت بدووم. همون دشتی که اون تپه سبز توشه. اسبها. اسبهای وحشی. اینا همش رویاست. باید بیدار شم. باید توی اون سرزمین سبز- آبی بیدار شم. به من چه که آینه ها دروغ میگن. من آینه هارو دوست ندارم. من آینه هارو دوست ندارم....

 

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر 1388ساعت 02:50 ق.ظ توسط دامون نظرات (7)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دلیل اعتراضم...گیسوی خونین توست

                                


دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

                                  کوه باید شد و ماند

                                  رود باید شد و رفت

                                  دشت باید شد و خواند....


  تو مپندار که خاموشی من

                                                   هست برهان فراموشی من


من اگر برخیزم


تو اگر برخیزی


همه برمی خیزند ...


حمید مصدق

+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر 1388ساعت 02:02 ق.ظ توسط دامون نظرات (8)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin