X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

کلمات


نمی تونم حرف بزنم

نمی تونم

کلمات پیچیده اند دور گلوم و دارند خفه ام می کنند

کلمات در مغزم حبس شدند و دارند دیوونه ام می کنند

کلمات از قلبم در سرخرگهام جاری می شدند و با سیاه رگهام دوباره برمی گردند و به دیواره دهلیزها می کوبند

کلمات در نوک انگشتام حبس شدند

لبهام رو می سوزونند

و روی سینه ام سنگینی می کنند

.......................

نمی تونم حرف بزنم

نمی تونم

نمی تونم

چرا نمی فهمی که کلمات با من همدست نیستند؟...


+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر 1388ساعت 06:36 ب.ظ توسط دامون نظرات (7)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin