X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

مناسبتهای جهانی!!!

روز جهانی مسجد مبارک


به نظرتون چه اتفاقی می تونه افتاده باشه که امروز شده روز جهانی مسجد؟!!


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 31 مرداد 1387ساعت 03:19 ب.ظ توسط دامون نظرات (10)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من اگه جای تو بودم

(مسخره ام نکنید!! شعرشو خیلی دوست دارم)

خوب آخرش چی میشه

با اینکه

همه جا بودم و همه وجودمو قلبمو عمرمو جونمو واسه تو دادم

می خوای بیای بگی که

باشم و نباشم

طنین

صدای دلنشین تو همش

با منه و تا ابد نمیره از یادم

یه وقت فکر نکنی 

چون

دل تو

همه جا با منه٬

به عشق من میزنه٬

پس دیگه

حتی اگه تو نباشی پیشمی

نمیدونی که چقدر

 تشنه دیدن

 تو میشم

ولی تو نیستی پیشم

همیشه

تویی که تو لحظه هام خیلی کمی

من اگه جای تو بودم... 

+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد 1387ساعت 03:57 ب.ظ توسط دامون نظرات (3)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرگ سپید

                     

 

دوست دارم در کوهستان بمیرم. ترجیحا جایی در تبت. وسط زمستون. یه روز سرد و یخ زده آفتابی. اما از اونجایی که سقوط در چنین روزی خیلی غیر محتمله یه عصر برفی رو ترجیح میدم. زمانی که سایه و واقعیت با هم قاطی میشه. برفی که کولاک میکنه. شلاق باد روی صورتم. پاشیدن برف توی نگاهم. فرو رفتن تا زانو توی برف نرم و تازه باریده. به نقاب برفی. یک لحظه. طناب پاره میشه. سقوط...

چشمام رو باز میکنم. سپیدی یکدست اطرافمه. صدای ریزش دانه های برف در اون بی صدایی مطلق. اعماق دره. تخته سنگهای غول آسا اطرافم رو گرفتن. باد هنوز داره اون بالا میپیچه و غوغا میکنه اما این پایین سکوت محض حکمفرماست. یک لحظه دوباره همه چیز تو سیاهی گم میشه . گرمایی لذت بخش و دوباره بازگشت. دردی نیست. کرخی مطلق. بدنم روی تکه سنگی مچاله شده. تکون خوردن آخرین حرکتیه که امکان داره بهش فکر کنم. دوباره سقوط در سیاهی و دوباره بازگشت به سپیدی کورکننده. چندین و چند بار. چند ساعتی گذشته. دیگه برف نمیباره. همه جا تاریکی محضه. سرم رو بلند می کنم. ستاره ها پیدان. تک و توکی. همون ستاره های قدیمی. خیلی نزدیکند. می خندند و آواز می خونند. من لبخند می زنم. چهره ها ظاهر میشند. سرما پیکرم رو احاطه کرده اما دردی نیست. مطلقا دردی نیست. پدر٬ چهره ها٬ چهره ها٬ چهره ها. سکوت محض. انگشتام رو توی برف فرو می کنم. سرما لمسشون نمیکنه. ظهر تابستون. دراز کشیدن بی هیچ صدا و حرکتی توی اون حوض یک متری. خنکی مطبوع آب رو روی نوک انگشتام حس می کنم و سرد شدن نرم نرمک تمام بدنم رو. چهره پدر با اون نگاه سرزنش بارش. افسوسی نیست پدر. هیچ افسوسی نیست. نگاه مادر با چشمهای نگران همیشگی. مادر تموم شد. برای همیشه تموم شد و لبخند مرموز مرد آسمونیم. تو هیچ وقت از مرگ نترسیدی. میبینی. دیگه بهت حسادت نمیکنم. برای اولین بار ازت جلو زدم. و دوباره کودکی. فلش بکهای ناگهانی. بالا رفتن با بادبادکها٬ حبابهای صابون. از پنجره طبقه سوم خم شدم و میخوام ببینم شیطان چطوری پایینم میکشه و ناگهان زیر پام خالی میشه. نقاب برفی. سقوط. بازگشت دوباره به زمان حال. ستاره ها. دب اکبر درست بالای سرمه. با دقت گوش میدم تا زمزمه خدایان رو بشنوم و صدای بالهای فرشتگانی رو که برای بردنم میان. زمان میگذره. هیچ آوایی شنیده نمیشه. ممنونم که فراموش شدم. ممنونم که هیچ وقت نبودید. و دوباره سقوط در سیاهی. داریم ریم بازی می کنیم. کارت می کشم. ژوکر! لبخند پیروزی.

دستان خیلی وقته رفتن و پاهام خیلی قبل از اونها. قلبم هنوز با سماجت میزنه و مغزم داره باهام بازی میکنه. برای چی میزنی؟ منتظر چی هستی؟ نجات؟ سعی میکنم لبخند بزنم اما لبام خیلی وقته خشک شدند. نه نمی خوام نجات پیدا کنم. حالا دیگه نه. نمی خوام پیدا شم. نمی خوام برگردم. گریه پدر٬ مویه های مادر٬ نگاه یخ زده دیگران٬ خاک٬ گور... نه قرارمون این نبود. من همیشه مرگ رو سپید خواستم. خودم رو به زیر صخره ها میکشونم تا پیدا نشم. بی فایده است. هیچ حرکتی نیست. گرمای اشک چشمانم رو نوازش میده. آخرین اشک و ناگهان سپیدی دوباره فرو میریزه. آخرین معجزه.از تمام خدایانی که هیچ وقت نشناختمشون ممنونم. آروم میگیرم. چشمانم رو میبندم. (هیچ وقت دوست نداشتم با چشمهای باز بمیرم) و به این مرگ سپید اجازه میدم که پیکرم رو دربر بگیره. برف بالا میاد. بالاتر و بالاتر. یک لحظه و بعد دیگه سپیدی مطلق. رهایی. پایان رنج. آرامش ابدی.  

+ نوشته شده در سه‌شنبه 22 مرداد 1387ساعت 12:08 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوشبختی


خوشبختی برای من هنوز به معنای آزادیه

به معنی مزه مزه کردن این حس نیرومند که آزادی زندگیت رو هر وقت که اراده کردی تغییر بدی

حتی اگه هیچ وقت این اراده رو نکنی

!خوشبختی برای من هنوز به معنای عدم وابستگیه

خوشبختی هنوز برای من بیرونیه

خودخواهی دروازه های درونم رو به روم بسته

ترس از گرفتار شدن تو یکنواختی تعهد رو برام وحشتناک جلوه میده

وابسته شدن و وابسته کردن

پابند کردن و پابند شدن

تا همیشه

خوشبختی هنوز برای من ظاهریه

ترس از پشیمونی٬ ترس از تکرار٬ ترس از تنهایی٬ ترس از از دست دادن تنهایی٬ ترس از ای کاش

از دروغ جدا شدم و حقیقت رو پیدا نکردم. دهها نفر از پاهام آویزونند و دارند پایینم میکشند و هیچ کسی برای بالا رفتن دستم رو نمیگیره. گم شدم شک کردم. همه مفاهیم٬ خوب و بد قاطی میشه و توهم میره و. گاها نتایج ترسناکی از توش درمیاد. ارزشها به ضد ارزش تبدیل میشن. گاها فکر میکنم اینی که داره دنبال خودش میگرده کیه؟ من کیم؟ چیم؟ کدومم؟ گاها تا سرحد وجودم مبتذل میشم و گاهی تا آخرین حد ممکن احساس ارزشمند بودن می کنم گاهی با کابوس مرگ شبها عرق سرد روی بدنم میشینه و گاهی مرگ بهم لبخند. میزنه و اون وقت به زوی جلوی خودم رو می گیرم که از نگاه اغواگر پنجره طبقه سوم خونه یا پله های پشت بام فرار کنم

از یکنواختی وحشت دارم. از مثل همه بودن. از پیری. از دستهای چروکیده از ناتوانی. فراموش شدن. ای کاش. گفتن. از مرگ توی رختخواب در حالی که همه نزدیکانت اطرافت رو گرفتن. حس زندگی در اطرافت و اجبار تو برای رفتن. از بچه هایی که مثل زنجیر از گردنت آویزون میشن. از مورچه وار جمع کردن برای آینده. از حس عظیم محبت مادری. پذیرفتنش و پذیروندنش. از فداکاری و بعد ارضا نشدن نیازت به قدردانی. از نفرت که عشق رو نابود می کنه. از تکرار که عشق رو خفه میکنه. از خود عشق. از اجبار زندگی مشترک. از اجبار کشوندن دوست داشتن و دوست داشته شدن بدون وابستگی به گرداب زندگی خانوادگی. از خانواده. تفریحات خانوادگی٬ محیط خانوادگی٬ نوشابه خانواده٬ شامپوی خانواده٬ مصلحت خانواده٬ ابتذال خانواده... از تنهایی. از افسوس لحظات از دست رفته برای جفت شدن. از تنهایی ابدی. از این همه تضاد...

چقدر به آرامش روحی احتیاج دارم

به پیدا کردن من حقیقیم

و غرق شدن در درون

زلال شدن

جاری شدن

رسیدن به یقین

به آرامش

لذت بردن از زندگی

همه ابعاد زندگی

بدون ترس

بدون عجله

بدون رنج

رسیدن به سکوت درونی

سکوت ابدی

نیروانا


امروز سالگرد شهادتشه. هرکی که بود و هر عقیده ای که داشت به خاطر ایران رفت. سربلند رفت. روحش شاد

تیمساری که عملگی میکرد!

در مراسم چهلم شهید بایایی، در میان سوگوارن مردی میان سال با کلاه نمدی

 به شدت گریه می کرد.......

او برای ما کار میکرد!!!..

چند وقتی پیدایش نشد. گویا رفته بود تهران.

 روزی آمدم اصفهان، عکس هایش را روی دیوار دیدم.

مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم او دوست من بود

ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد.....

بچه های نیروی هوایی جواب دادند: پدر جان می دانی او کیست ؟؟؟

او تیمسار خلبان بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی است.

پیرمرد جواب داد: ولی او برای ما کارگری می کرد.!!!!!

 دلم از این که او ناشناس آمد و ناشناس هم رفت آتش گرفته است.

 (نقل از وبلاگ بلند آسمان جایگاه من است)

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1387ساعت 04:24 ب.ظ توسط دامون نظرات (12)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نورعلی!!


پسرک قره کلیسایی

هیچ فکر میکردی که روزی تصویرت جهانی بشه؟!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد 1387ساعت 11:21 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سرسام

اول مرداد ۸۷

حسش الان دیگه گذشته...

این غم نیست. یه جور حس دلتنگیه. یه جور خفقان. حیرت نیست. اتفاقی نیفتاده تا به حیرت بیفتی. زندگی سیر طبیعی خودش رو طی میکنه. این شاید خودخواهیه. نهایت خودخواهی که اینطور خودش رو نشون میده. تصور همیشگی بودن. بودن. چه به صورت حضور فیزیکی و چه به صورت یه خاطره دائمی. وفاداری به یه خاطره بدون هیچ تعهدی. نهایت خودخواهی. وفاداری به یک عشق یک طرفه. پایبند بودن یکطرفه. نه به عنوان یک فداکاری که به صورت یک وظیفه. چیزی که باید باشه. بی چون و چرا. و حالا ناگهان دیوار خودخواهیت پاره میشه . پرنده از قفس پریده. یه چیزی این تو داره چنگ میشه. هشت سال عشق بی شائبه یک طرفه و حالا رهایی. بی مقدمه. این بی رحمی نیست. خودخواهیه توئه که غیر قابل تحملش میکنه . خاطرات هجوم می آرند. از هر طرف. بی رحمانه. نمی خوام فکر کنم. حرفها, نگاهها, خنده ها, اشکها, خاطرات, خاطرات, خاطرات کذایی. چیزی که آزار میده تغییره. تغییر چیزهایی که به نظرت ابدی بودند. چه قدر خام. خالی نمیشم. بی فایده است. ریشه احساسم رو پیدا نمی کنم. این حس کذایی رو. چه قدر از تغییر بدم میاد. حسم روی کاغذ نمی یاد. اصلا ولش کن...


امروز: ژان کریستف تموم شد. با اینکه توی این جال و هوایی که هستم احتیاج مبرمی داشتم که جان شیفته رو بخونم اما... در ژان کریستف غرق شدم. چند روزی وقت لازمه که یه خورده هضمش کنم. فقط می تونم بگم که لذت بردم. همین.

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد 1387ساعت 08:09 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin