X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

به نگار که هرگز زاده نشد...

قول داده بودی نگار

من هم قول داده بودم. من توی این سالها صدها قول شکستم نگار و به دنیا نیامدن تو ثمره شکسته شدن یکی از اون قول هاست.

قولت رو نشکن اگر توانایی به زنجیر کشیده شدن در بند اسارت آزادیت رو نداری!

مدتهاست که فکر می کنم خوشبختی تناقض عجیبی با آزادی داره. میدونی که کدوم خوشبختی رو میگم نه؟

قولت رو نشکن اگر توانایی شکستن بتهای زندگیت رو نداری!

همیشه می گفتی که من به دنبال آرزوهای بزرگی و تغییرات بزرگ و زیر و رو شدن های اساسی هستم. که زندگی در چیزهای کوچک جریان داره!

قولت رو نشکن اگر جسارت بریدن و بریده شدن از تمام نشانه های دردناک و آشنای زندگیت رو نداری!

به خودم نگاه میکنم. به استحاله های دردناک و مکررم. به تضادهای درونیم، به چالشهایی که درگیرم می کنند. به خودم نگاه می کنم. به خودی که با معیارهای سرزمین سنت زده ام بعد از سی سال زندگی به هیچ جا نرسیده و لذت می برم از بودنم، اینطور بودنم.

قولت رو نشکن نگار

کشتی که 12 سال منتظرش بودی به لنگرگاه رسیده و تو باید اورفالس رو برای همیشه ترک کنی.

بدرود پیامبر من!

بدرود برای همیشه...


+ نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1389ساعت 12:50 ب.ظ توسط دامون نظرات (14)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در مرزهای جنون

بلند میشم و به ستون آلاچیقی که توی پارکی مشرف به شهر و اتوبان زده شده تکیه میدم و بازی درست از همونجا شروع میشه. بازی زمان. رویا میبینم با چشمهای باز. شهری در تاریکی و چراغهای شب. محو تماشای اتوبان و ماشینها و برجها و ...ناگهان برمی گردم. هنوز غروبه! کجا بودم؟ کجا هستم؟ میدیدم. شهری میدیدم متفاوت از آنچه الان جلوی رویم هست.میدیدم و واقعیتش به اندازه واقعیت منظره الانم حقیقت داشت. میگردم دور آلاچیق و دوباره متوقف میشم. یک لحظه بعد فکری به ذهنم میرسه که من مدتها پیش٬ انگار سالها پیش دور آلاچیق قدم میزدم. خاطره گنگی دارم از این قدم زدن و نمیدونم که واقعا اتفاق افتاده یا نه! حرف میزنم. حرف میزنم و بی وقفه حرف میزنم. کلمات جاری می شوند انگار. یک آن احساس می کنم که که جایی، شاید کنار خودم ایستادم و دارم به حرفهای خودم که زده می شوند گوش میدهم. حرف میزنم و به خودم نگاه می کنم که دارم حرف میزنم و سرم به دوار می افته از این دوگانگی و دوباره بر میگردم و اینبار وحشتزده از لمس اونچه اتفاق افتاده ساکت میشم. راه می افتیم. خیابونها رو به محض رد شدن ازشون فراموش میکنم. کوچه ها، پارکها٬ پیاده روها. همه چیز به محض گذر کردن ازش محو میشه و تبدیل میشه به خاطره ای دور از اتفاقی که انگار سالها پیش افتاده یا نیافتاده. گذشته به سرعت در میان مایعی ژله ای میپیچه و تغییر ماهیت میده و گنگ میشه و محو میشه. فراموش می کنم.

مثل آسمانی که پرنده هایش را فوج فوج فراموش میکند.

مثل شبی که ستاره هایش را فراموش میکند.

چقدر خوب میفهمم این شعر براهنی رو الان. یک آن حس میکنم زمان مثل زمینی که درست پشت سرم بشکنه و فرو بریزه داره از عقب سرم٬ درست بعد از برداشتن هر قدمم می ریزه و نابود میشه. وایمیستم. برمی گردم و به عقب سرم نگاه میکنم و از اینکه همه چیز سرجاشه تعجب می کنم. تصاویر به محض دیده شدن و درک شدن توسط ذهنم به عمیق ترین لایه های حافظه درازمدتم واپس رانده می شوند. گپ عظیمی که بین حال و گذشته دورم هست رو به عینه میبینم و حس میکنم. حافظه کوتاه مدتم به  تمامی حذف شده و از بین رفته و به جای اون پرتگاه عظیمی هست که تصاویر و اتفاقات در اون سقوط می کنند و نابود می شوند.

یک آن تصور اینکه اون مغاک عظیم که انگار پشت سرم باز میشه و همه چیز رو میبلعه بهم برسه و ازم گذر کنه مو رو به تنم راست میکنه. میترسم از اینکه خودم رو هم فراموش کنم. میترسم که نفس کشیدنم رو فراموش کنم. هویتم، هستیم، میترسم نبود بشم. محو بشم. بی اختیار شروع میکنم به بازگو کردن هرآنچه داره اتفاق می افته که فراموش نکنم. بی اختیار حرف میزنم با خودم و اینجاست که برای اولین بار در زندگیم کرانه های جنون رو، جنون خالص رو، قوی و زنده و نزدیک به خودم می بینم و درک و لمس میکنم. حس وحشتناکیه. حس عجیبی از فرو رفتن در میان پنجه های جنون.

ذهنم پیروزمندانه هر کاری که دلش میخواد میکنه. قدم میزنیم. در شهری خودساخته. فانتزی وار، بدون کوچکترین شباهتی به آنچه هست ولی خیلی آشنا به آنچه باید باشه. اینجا دیگه دنیای منه. در درون ذهنم قدم میزنم. خیابانهای خودم را خلق میکنم. مردم خودم، دیالوگهای خودم. خاطرات خودم. بارون مثل سیل داره میریزه. حسش نمیکنم. خیس نمیشم. بارون جایی خارج از دنیای من می باره. خیابون کش میاد و تموم نمیشه. نمیرسم. گم شدم. جایی در درون خودم گم میشم و باز پیدا میمشم و دوباره گم میشم.

دنیای واقعی کجاست؟ هست اصلا؟ آیا هر کسی در توهم خودشه غوطه وره؟ آیا دارم کابوس میبینم؟

غرق میشم دوباره در ذهنم و فراموش میکنم که چه چیزهایی رو فراموش کردم.

....

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند 1389ساعت 03:51 ب.ظ توسط دامون نظرات (9)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin