X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

معامله یا رابطه؟


رابطه ای که فرهنگ لغاتش رو از معاملات بازار به عاریت گرفته باشه٬ اسمش چی میشه؟

رابطه ای که یک طرف همیشه دهنده است و طرف دیگه همیشه گیرنده و کننده

داد و ستد

در هر معامله ای یکی سود میکنه و یکی ضرر میبینه.

این قانون و طبیعت بازاره

اما این معامله نیست

هر دو طرف قضیه در عین حال هم فاعلند و هم مفعول

هم دهنده و هم دریافت کننده

پایه و اساس لذت دوجانبه اینطوری شکل میگیره

و پایه و اساس احترام دوجانبه

بهتر نیست در فرهنگ لغات جنسیمون تجدید نظر کنیم؟!

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور 1387ساعت 11:19 ب.ظ توسط دامون نظرات (16)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزی که آراز به دریا پیوست

چه قدر احساس گناه می کردم وقتی بابا با اون پیکان آبی مدل ۵۴ جلو مدرسه پیاده ام می کرد. آخه صمد گفته بود کتابهای من رو اون بچه هایی که با ماشین باباهاشون میرن مدرسه نباید بخونن. ولی مگه میشد! من اولدوز رو می پرستیدم و دزدکی عاشق یاشار بودم. شبهای چله بهترین لباسهای گلناز و گلنار رو تنشون می کردم تا توی مهمونی عروسکها زیباترین باشند و چه مشتاقانه منتظر می موندم تا شاید این بار من رو هم با خودشون به اون جنگل عجایب ببرند.

درخت گلابی تو حیاط یادت هست چقدر نوازشت کردم و ازت معذرت خواستم تا شاید بلاخره یه تابستون هم که شده میوه هات رو نگه داری؟ حتما پولاد کاشته بودتت که حاضر نبودی ثمره دسترنجش رو تقدیم ما کنی! آخ که مادرم همیشه تعجب می کرد وقتی برای عید مصرانه یه ماهی سیاد کوچولو می خریدم به جای ماهی قرمر و بعدش که می بردنش که بندازنش توی استخر شاهگلی کلی گریه می کردم. آخه اونجا هیچ وقت هیچ راهی به دریا نداشت!

صمد میدونی بابا نمیذاشت ۲۴ ساعت در خواب و بیداریت رو بخونم؟ ولی وقتی من بلاخره درزدکی کار خودم رو کردم برای همیشه از مغازه های اسباب بازی فروشی متنفر شدم. همیشه فکر می کردم اگه اون مسلسلهای پشت شیشه مال من بود یکیش رو میدادم به لطیف و یکیش رو هم برای خودم بر میداشتم تا شاید اون وقت٬ شاید اون وقت...

صمد من هروقت که از قاضی جهان و آخی جهان رد میشم و بچه های لخت و پاپتی اونجاها رو میبینم یاد تو می افتم

صمد زمستونا وقتی پسرک لبو فروشی با بخار لبو صورت کبودش رو گرم می کنه من یاد تو می افتم.

صمد جاده ساحلی آراز و دیدن این هیولای خاکستری همیشه من رو به یاد تو میندازه.

هر وقت که باد پاییزی گل سرخی رو پرپر می کنه

هروقت که از چرنداب رد میشم و توی اون کوچه دراز باریک نگاه می کنم که خونه تو توش بود

هروقت کلاغی قارقار میکنه و قالب صابونی می دزده

هروقت بچه ای به راه شیری میگه ؛مکه یولی؛

هروقت که برادرم یاشار رو به اسم صدا میکنم

هر وقت مرغهای ماهیخوار رو میبینم که برای شکار توی دریا شیرجه میرند

یاد تو می افتم

هر خنجری که به مبارزی سپرده میشه

هر شیشه مغازه ای که با سنگ پسرک بی خانه پایین میریزه

هرکسی که مسلسل می خواد

من رو یاد تو میندازه

صمد

آراز به خاطر اینکه تو توش تا دریا رفتی جاودانه شد

صمد

کاش نمی اومد اون روز شوم که تو کوچه های چرنداب جار زدند که پسر سارا خانوم رو دریا برد.

صمد

کاش هیچ وقت پیدا نمیشدی تا مزار غریب و تک افتاده تو آتش به دل نزنه

میدونی که روزهای سالگردت هیچوقت نمی یام

اما روز بعدش

با یک شاخه گل سرخ

مثل همیشه

...

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور 1387ساعت 11:21 ق.ظ توسط دامون نظرات (13)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin