X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

Spiral out. Keep going

جگرگوشه هفت برگ من خاصیت فراوان داره . یکی از کارکردهایش که من به طرز مریض گونه ای عاشقش هستم افزایش عجیب و غریب توانایی در خودروان کاوی یه. گاهی وقتها کلید گمشده خیلی از رفتارها و کارهای خودم را در طی یک فاز صاعقه وار خودآگاهی روی وید پیدا می کنم. بدی قضیه اینه که معمولا این کلید فردای شب روشنگری گم میشه. برای من، به شخصه خیلی کم اتفاق می افته که بشه بین افکار و احساساتم روی وید و زیر وید! پلی زد و رابطه منطقی و درست و درمانی برقرار کرد. اما یکی از استثناهای این قضیه چند هفته پیش اتفاق افتاد. یادم نیست بحث چی بود اما حرف رفت سر چند شخصیتی بودن و خود واقعی و این حرفهای قلمبه سلمبه همیشگی فاز هایپری. داشتم برای بنجامین که همه طول زندگیش را ملبورن بوده توضیح می دادم که چطور مهاجرت آدمها را تغییر میده و هربار که جابه جا میشی نسخه متفاوتی از خودت را جایی که بودی جا می گذاری و یکی دیگه میشی که یهو واقعا فهمیدم که چی دارم میگم! 

برای من هر مهاجرتی از شهری به شهری یا به یه کشور دیگه مثل پوست اندازی میمونه و این پوسته همان جایی که ترکش کردم باقی میمونه. یا نه پوست اندازی واژه مناسبی نیست. هر مهاجرتی مثل مرگ میمونه. بدنت را توی تبریز و تهران و سیدنی جا می گذاری و  توی مکان جدید یک تن نو می سازی. با عادتهای متفاوت، زبان جدید، اهداف کوتاه و بلند مدت متفاوت، رفتارهای اجتماعی  دیگرگونه، طرز تعامل متفاوت با آدمهای اطراف و غیره و ذالک. اینکه دامون جدید چقدر شبیه نسخه قدیمی ترش هست هم بستگی داره به ابعاد فیزیکی و روانی همه این تغییرات  و دقیقا همین جاست که بازگشت میتونه که ویرانگر باشه. تازه فهمیدم که من هر مکانی را که ترک کردم جسدی را آنجا جا گذاشتم. تنی که یک پوسته توخالی یا یه نقاب نیست. چیزی که جا مانده نسخه اصل قدیمی تری از خود منه با تمام خصوصیات رفتاری و اخلاقی که داشته و بازگشت برای من به مفهوم بازگشت به این تن رها شده در زمان میمونه و ادامه دادن نقش این نسخه قدیمی درست از نقطه ای که رهایش کردم و این میتونه عمیقا فاجعه بار باشه. شاید برای همین هست که بازگشت برای من اینقدر دردناکه. هربار، بعد چند سال دوری وقتی وارد اتاقم توی خانه پدری میشوم  اتاقی که به طور وسواس گونه ای همه چیزش دقیقا همان طور که رهایش کردم حفظ میشه و حتی شانه سری که موقع خداحافظی سه سال پیش روی میز آرایش فراموش کرده بودم هنوز سرجایش هست، رستاخیزی انگار که اتفاق می افته. من محو می شوم و دامون محبوس شده توی این فضای کوچک بیدار میشه، پنجره ها را باز میکنه، پرده ها را کنار می زنه، لباسهای قدیمی را از توی کمد درمیاره و تنش میکنه، موهایش را با شانه ای که توی کشو پیدا کرده برس میکشه و توی آینه نیم قد به خودش خیره میشه و به قابهای عکس قدیمی و گل سرخ پارچه ای توی گلدان مرجانی و کیس سی دی های هفت هزار ساله  و تخت یک نفره با روتختی سبز مخملی و همه صداهای آشنای خانه قدیمی. به طور سوسه انگیزی زیبا و رمانتیک به نظر می رسه نه؟ نه! نه! نه! آزار دهنده است.کابوس واره. تمام تلاش این هشت سال من برای فرار از این تن محبوس توی این اتاق بوده. برای فاصله گرفتن از محیط مسمومی که من را آرام و رام می خواست. برای فرار از سرنوشت محتوم. من از همه لبخندهای اجباری و همه تنهایی هایم توی این اتاق فرار کردم. از عصرهای دلگیر تابستان و شبهای دلگیر تر زمستان.  از ایرانسل و قطع و وصل شدنهای تهوع آورش وسط عاشقانه های چندین و چند ساعته، از اشک ریختن پشت شیشه مانیتور، از شباهت عجیب این اتاق به تابوت. من برای ارضا کردن ولع سیری ناپذیرم برای تغییر فرار کردم. از این جمود، از این ایستایی، از اینهمه تکرار و از ترس ماندن و پوسیدن. من برای رها شدن بود که رفتم و برای رهایی انگار که باید جنایت می کردم و نکردم. من جربزه کشتن و دفن کردن خودم را نداشتم و نتیجه اش هم این شد که دامون قدیمی را لابه لای پرده ها و توی کشوی لباسها و زیر پتوی سبز مخملی جا گذاشتم و هر بار با هر بازگشتی تناسخ معکوسی رخ میده انگار. دیدن این عقب رفت زجرآوره. خودم، همینجاست. توی چمدان بزرگ مشکی رنگ، روی صفحه لب تاپ، توی لیست دوستانم روی گوشی تلفن. من هستم و نیستم. توی این جسد جا نمی شوم انگار. گوشه های کج و کول شده ام از این تنی که با مهارت تمام و طی سالها بدون عیب و نقص ساخته بودمش بیرون می زنه، تار موهای سفید و خطوط روی صورتم با جوانی خام  این موجود بیست و چند ساله کنار نمی یاد. تن من جفت شده، نوازش کرده و نوازش دیده و قادر نیست بار بکارت ترحم آمیز این دخترک  نجیب محبوس  در کانون گرم خانواده را به دوش بکشه.وای خدای من! بازگشت فاجعه باره. بازگشت همه چیز را خراب می کنه. من فرو میروم. من با هر بازگشتی در هم میریزم و تهران و سیدنی و ملبورن درونم سقوط میکنند و دور و دور تر می شوند. فرار یه هفته ای به تهران، تنها راه رها شدن از این کابوس بازگشته. دامون تهران، بهترین نسخه منه.دامون تهران را خیلی دوست دارم. نترسه! وحشیه! سرکشه! دامون تهران تغییر را درون خودش نهادینه کرده انگار و برای همین هم هست که بازگشت به این تن  اصلا شبیه بازگشت نیست. دامون تهران به معنی ادامه دادنه راهی هست  که انتخابش کردی و نه برایش انتخاب شدی. دامون تهران  تجربه می کنه. گذشته را با حال ادغام می کنه و محصول این سنتز به طرز عجیبی قابلیت انطباق با واقعیت روزمره زندگی اطرافش را داره. در هر سفری، توی ایستگاه راه آهن تهران، تنی  که روی صندلیهای پلاستیکی سالن بزرگ انتظار رو به روی تلویزیونهای بزرگ دیواری جا گذاشته بودم را مشتاقانه بیدار می کنم. هر بار انگار که زمان به ۲ نیمه شب ۱۰ اردیبشه ۱۳۸۹ برمی گرده. از قطار پیاده می شوم و رو به روی ایستگاه راه آهن نوید با سمند سفیدرنگش منتظرمه. دیدی که بلاخره اومدم و هر دو کر کر می خندیم. هر بار، حتی وسط چله تابستان هم نسیم خنک شب ۱۰  اربیهشت ۱۳۸۹ که از  پنجره باز خانه آرمان تو میامد را روی تنم حس می کنم. اولین شب رهایی. من موفق شده بودم. من خودم را آزاد کرده بودم.  من توی این شهر هنوز زنده ام. زنده تر از ملبورن و قطعا هزاران بار زنده تر از سیدنی و چقدر سخته توضیح دادن این گریزهای چند روزه به مادر. به مادری که حجم ناگفته هایم بهش از مرزهایی که بشه ازشان گذر کرد سالهاست که عبور کرده. دو سال پیش که برگشته بودم مادر تعریف می کرد که پدر گفته که دامون اگر برای همیشه برگرده جایی به جز تهران نمی مونه. فکر نمی کنم تهران پدر شباهت چندانی به تهران من داشته باشه.  پدر اما انگار که من را بهتر می شناسه. شاید برای همین هم هست که ما هیچ وقت با هم حرف نمی زنیم. نه قادریم به تظاهر به روزمرگی  و نه می خواهیم و می توانیم که سنگینی بار مسؤلیت حرف زدن در مورد ناگفته های دو دهه آخر زندگیمان را تقبل کنیم و نتیجه کاریا سکوت سنگین همیشگی است و یا شیشه های خرد شده میز اتاق پذیرایی و  فریادهای می کشم، خودم را می کشم پدر و جیغ های هیستریک من و درماندگی مادر از دیدن این افتضاح. دخترک کولی تهران و زن در هم کوبیده شده سیدنی از درون تن خفه خون گرفته دامون تبریز می جوشید و فواران می کرد. فحش نده. فحش نده. فحش نده. جیغ جیغ جیغ. می کشم، می کشم می کشم. جیغ جیغ...

من از تلفن بدم میاید. از شنیدن صدای ساعت دیواری توی تماسهای اسکایپی، از دیدن پنجره باز بالکن آشپزخانه. من از چرخش ناگهانی دوربین توی اتاقم  بدم میاید. از کی دوباره برمی گردی ها، از دلتنگیها. من از احوال پرسی های راه دور بدم میاید. از  ناکامی برای بیدار کردن نسخه های قدیمی دوست داشتنی از راه دور . از سکوتهایی که در آنها خبری از خیره شدن نگاهها و لمس دستها نیست.  من از این همه تفاوت وحشت زده می شوم. تصور گذشتن این همه سال، خمودی و محو شدن این همه فانتزی، این همه امید. چطور می شود به دیدن چهره ات پشت صفحه مونیتور یا حتی بدتر از آن تنها شنیدن صدایت قانع شد. فاصله ها حقیقی اند. حتی لحظه ها هم برای ما یکی نیست. فضای زمستانی نیمه شب ملبورن را نمی شود به زور به گرمای مرطوب ظهر تابستان شهسوار گره زد. میفهمی نه؟ می فهمی.  ترس از نشناختن، ترس از نفهمیدن و فهمیده نشدن، ترس از  تکرار و تشدید فاصله است که مانع برداشتن گوشی تلفن می شود. راه حل من برای اجتناب از سردرگمی بین دهها جسد رها شده و برای دور شدن از جنون تکرارهای بی پایان  تنها و تنها حرکت به جلوست. اینجا نقطه تلاقی  قصه های محبوب تو و اسطوره های مورد علاقه من است. دختر شاه پریان و اوریدیس هر دو با کوچکترین نگاه به گذشته به هیات گذشته در خواهند آمد. جمود. من از جمود درست به اندازه مرگ و حتی بیشتر از آن می ترسم. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر 1396ساعت 06:49 ب.ظ توسط دامون نظرات (8)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

برای Sham

می پرسد کمک لازم دارم؟

نمی دانم کلید توی قفل نمی چرخد یا من زورم به در کانتینر بازیافت زباله نمی رسد. با خوشرویی دریچه را باز می کند و من مشغول کار می شوم. مردی هست چهل و چند ساله با لباس فلورسانت کارگری و پوستی تیره و گندمگون که مشغول تخلیه میوه های تازه از کامیون بزرگ حمل بار و دور ریختن سبزیجات فاسد شده چند روز پیش است. عقم می گیرد از بوی گندی که در هواست. می پرسد اهل کجام. جواب می دهم. وقتی همین سوال را از خودش می کنم اشاره ای به آرم کاتماندو روی لباس کارم می کند و می خندد. از آن آدمهاست که خنده شان بیشتر از چشمهایشان می آید تا لبها. می پرسد درس چه خوانده ام. لحظه ای تردید می کنم که شاید میزان دانشش به درک کلمه ژیوفیزیک نرسد. می گویم زمین شناسی. چشمهایش دوباره می خندند. مرددم بین پرسیدن و نپرسیدن همین سوال از خودش. فکر می کنم شاید حتی مدرسه را هم تمام نکرده.

در جواب سوال محتاطانه ام به آرامی می گوید: باستان شناسی، مکثی می کند و با تلخ خندی اضافه می کند: کارشناسی ارشد باستان شناسی.

دیواره های تمام کانتینرهای زباله دنیا به رویم آوار می شود. مرد دستی برایم تکان می دهد و با همان خنده مخملی دور می شود. من می مانم و صبح سرد پاییزی ملبورن و گندابی به وسعت تمام این قاره خوشبخت.

امروز، روز اول ماه می است. امروز، تمام سندیکاهای کارگری ویکتوریا دوشادوش سندیکای پلیس در رژه ای قانون مند و منظم و پرشور دیوانه وار می خندند و برای این کارگر نپالی دست تکان می دهند. روزت مبارک Sham.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1395ساعت 06:23 ب.ظ توسط دامون نظرات (2)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پرواز شامگاهی درناها

مثل مرور خاطراتی بود که هیچ وقت اتفاق نیافتاده. حس آشنای بازگشت به گذشته ای که زندگی نشده. مثل احساس شور و شیرین به یاد آوردن گنگ ترین خاطرات کودکی  از لابه لای تصویرهای مبهم ذهنی. من تلاشی نکردم برای چنین بازگشت عظیمی. روح من هم از این نمایشنامه که آن روز آفتابی پرده به پرده جلوی چشمانم اجرا شد خبر نداشت.

پلان اول

 توی جنگل راه می رفتم سرخوش و رقصان. تلالو آفتاب بود و انعکاس صدها سایه سبز در چشمهایم. سبز درختها، سبز بوته ها، سبز چمن ها و هر رنگ مثل اینکه از منشوری عبور کرده باشد می شکست و صدها سایه سبز و طلایی و قرمز و نارنجی  در همه ابعاد فضا تکثیر می شد. زبری تنه  درختها واقعی بود. آبی آب خلیج هم . من مثل باد لابه لای این درختهای نازک و روی زمین مسطحی که با چمن فرش شده بود می دویدم و از شادی فریاد می زدم. درختها غول آسا بودند و بوته ها بلندتر و من کوتاه تر از همه شان . بچه بودم انگار. من اینجا بچه بودم انگار. احساس گزنده به یاد آوردن کودکی زیسته نشده مثل زلزله ای تکانم میدهد. من زمانی، زمانی خیلی دوراینجا مثل باد از لابه لای این تنه های نازک درختها که آن موقع نازک تر هم بودند دویده ام. لعنت به این تنه درخت افتاده بر لبه ساحل که با نشستن روی آن و هم قامت شدن با آن کودک باستانی همه معنای این مکانی که از همان اول هم به طرز آزاردهنده ای برایم آشنا میزد دگرگون شد. ای لعنت به این سیل اشک که تمام نمی شود انگار. کودکی من را چه کار به سنت جوج بیسن استرالیا! کودکی من که هزاران کیلومتر دورتر از اینجا، در دامنه های سهند و سبلان گذشته. حداقل منی که می شناسم، منی که تا این لحظه تصور می کردم که می شناسم .  

پلان دوم

خوابگردها در دنیای ما راه می روند اما در جهان خودشان قدم می زنند. واقعیتهای خودشان را خلق می کنند و چه کسی میتواند ثابت کند که کدام واقعیتی واقعی تر است. و  آن روز آفتابی من بیدار نبودم انگار. جهان ملغمه ای بود از خواب و بیداری،  رویا بود و نبود، سنت جورج بیست استرالیا بود و نبود. من بودم و نبودم و آن خلیج مثل بهشت با آن نیمدایره وسیعی از آب  که موجهای ریزش از همه طرف به سمتم میامد، آن رویای ۲۰ تیر ۱۳۸۶ از لابه لای درختهای ساحل مثل یک حقیقت مسلم بیرون آمده بود و جلوی چشمهایم جلوه گری می کرد. باید که تن به آب میزدم. باید که به رو شنا می کردم تا گرمای خورشید را روی تنم حس کنم. باید که بلند می شدم تا خودم را وسط خلیجی به زیبایی بهشت ببینم با نیم دایره وسیعی از آن که احاطه ام کرده و آن همه موج ریز. باید این بار از زاویه درست به همه این تصاویر نگاه می کردم مطمئن بودم که آب اینجا تا کمرم هم نیست.  این رویای من بود، سرزمینی که ۸ سال پیش در رویایی نه چندان لذت بخش خلق کرده بودم و بلاخره مخلوق خودم را در دنیای سایه ها به دنیا می آوردم. خوب نگاه کن! تو اینجا خدایی دختر! خدا! نرفتم. نکردم. ندیدم و هیچ گاه نخواهم فهمید. با چشمهای باز از این رویا-واقعیت گذشتم.  چشمهایی که از شدت اشک به خون نشسته بودند.

پلان سوم

تصاویر با شتاب از من عبور می کردند. رنگها منفجر می شدند و ترکشهای نور همه درختها و سنگها و حتی جزیره های دوردست را تکه تکه می کردند. من بودم و نبودم. زمان بود و نبود. دوچرخه سوارهایی که لا به لای بوته ها گیر کرده بودندواقعیت داشتند و نداشتند. وای دوچرخه سورهایی که اینجا، هزاران کیلومتر دورتر از هر تمدنی هم در مکان و هم در زمان گم شده بودند با شلوارکهای چسبان و تاپهای صورتی و کلاههای ایمنی که تا نوک دماغشان پایین آمده بود. تصاویری به شدت ابلهانه. مثل قطعه ای ناجور از یک کلاژ که عجیب توی ذوق می زد. دل پیچه خنده را یادم هست و اشکهای سبک یک شادی بکر و وحشی که از درون بهم چنگ می انداخت و حریصانه گوشت تنم را میدرید. از عمق درماندگی تا اوج سرمستی فقط چند دقیقه فاصله بود و روح من چنان شتابان می رفت که از گذر خطی زمان پیش می افتاد. گوشه های دور جهانهای دور از هم به هم می رسیدند و در هم ادغام می شدند. قوانین فیزیک تاب می خوردند و راه باز می کردند تا من تا سرحد انفجار در همه ابعاد عالم متسع بشوم.  انعکاسنور دم غروب خورشید روی خزه هایی که خلیج را پوشانده بود، شادی نارنجی رنگی را روی سطح آب پخش می کرد. موج که میخورد رنگ تند این پیش زمینه طلایی-نارنجی تا عمقی از آب بازتاب میشد و همه حجم دریا به رنگ زعفرانی در میامد. شادی از عمق آب می جوشید و کف می کرد و بالا می آمد و چشمهای من برای اولین بار همه جهان را در هر چهار محور مکانی و زمانیش در فوکوس می دید. عمق میدان تا بی نهایت. گذشته و آینده به شفافیت لحظه حال. جهان همه درها و پنجره هایش را به رویم گشوده بود و من روحم را در برابر این سیل عظیم روشنایی برهنه کرده بودم . نمی دانستم که چقدر می توان چشم در چشم خورشید دوخت؟

پلان آخر

فرود آمدن درنا را من ندیده بودم. درنا در آن جزیره سنگی کوچک نزدیک ساحل که جز چند درخت باریک اندام چیز دیگری نداشت، ناگهان بر من متجلی شده بود. زیباییش نبود که نفس کشیدن را از یادم برده بود. برق بالهایش زیر نور غروب هم نبود. گردن خوش تراش و بلندش هم که مغرورانه سر افراشته شده بود، نبود. نگاهش...ای لعنت بر نگاهت درنا. چشم در چشم بودیم. همه دنیا به تماشا ایستاده بود. همه صداها محو شده بود. تنابنده ای نمی جنبید و درنا قدم به قدم نزدیک تر می شد و با هر قدم من به اندازه صدها سال نوری در درونم سقوط می کردم. خودم را میدیدم که قدم به قدم به خودم نزدیک تر می شوم.  وای که اگر درنا به من می رسید و من از درنا عبور می کردم! دروازه های جهان با هر گامی که برمی داشت کمی بیشتر گشوده می شد.  به من نگاه می کرد و من تنها نیازمند یک نگاه بودم تا آسوده خاطرم کند. تا بگشایدم تا به در آیم و اینبار این روح سپید پوش خیال پا پس کشیدن نداشت. کلید آبی داخل جعبه پاندورا می چرخید و من ذره ذره به پیچ دیواری که آن حقیقت وحشتناک پشت آن پنهان شده بود، نزدیک تر می شدم. بیا! بیا! یک قدم. فقط یک قدم یک! دو! سه! نپریدی؟ هه! هه! هه!... نپریدم. نرفتم. باز کردن در جعبه جادو کار من نبود. پا پس کشیدم و در نیمه گشوده به رویم بسته شد. برو! خواهش می کنم برو! و درنا فرزانه تر از آن چیزی بود که درنگ کند. به محض شکستن این طلسم پشیمانی خوره ای می شود که تا ابد روحم را خواهد خورد. درنا نیم چرخی میزند و کمی دورتر فرود می آید. فاصله ای که برای نشکستن روح من زیر بار سنگینی دروازه های اینبار بسته شده جهان کافیست. بر می گردیم و کمرکش تپه را تا تمدنی که این بار نیم ساعت هم از ما دور نیست بالا می رویم. آخرین نگاه. تصویر مینیاتوری درنایی در جزیره کوچک سنگی نزدیک ساحل با درختان سدر نازک اندام و خورشیدی که غروب کرده. بدرود توتم زیبای من! بدرود. با خودم زمزمه می کنم که پرواز شامگاهی درناها را یک سر به سوی ماه است. پرواز شامگاهی درناها! ای لعنت به من که ندیدم. ای لعنت به من که نفهمیدم. 

در گور خاطر من، غباری از سنگی می روید، چیزی نهفته اییم می آموزد، چیزی که ای بسا می دانسته ام، چیزی که بی گمان در زمانهای دوردست می دانسته ام...


ساعت ۳ صبحه. متنی را که مدتها پیش نوشته بودم و ماهها بود که در چرکنویس های وبلاگ  به انتظار یک ویرایش حسابی خاک می خورد را کلا  بی خیال شدم.  اون روایت این تجربه نبود. ارضام نمی کرد. اینی که امشب بعد ۴ ساعت کلنجار رفتن با خودم نوشتم هم نیست اما حسش نزدیک تره به اون فاز و فضا. نمیدونم، شایر تاثیر موزیک بود این بار. Goldmund  چهار ساعته که داره پلی میشه. ذهنم عوض اینکه آروم بشه به هم ریخته تر شده. دلم سیگار می خواد...
+ نوشته شده در پنج‌شنبه 2 مهر 1394ساعت 02:40 ق.ظ توسط دامون نظرات (2)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تهران، دیگر نمی شناسمت

تهران! این بار دیگر یقین دارم که تو سالها پیش با آخرین خداحافظی ها و آخرین اشکها برای من تمام شده بودی. این بار بعد از اینهمه سال، بازگشت من، اگر بتوان اسم بازگشت روی آن گذاشت نه به سمت حجم عظیم خاطرات گذشته و نه رو به آینده که سفری بود در لحظه. در همین حالای زندگی و برای همین دلیل ساده است که دیگر نمی شناسمت.

بودن در لحظه به معنی انکار گذشته  نیست بلکه توانایی خلق خاطرات جدید در فضاهای آشنا و با انسانهای آشناست. توانایی فهم و قبول استحاله های پیاپی خود و دیگران، تلفیق آنچه بود با آنچه هست و سعی در تجسم خلاق فاصله بین این دو واقعیت و در نهایت  پذیرش دگرگونی تمام نمودهای جهان اوبژکتیو و جای دادن این دیالکتیک لحظه به لحظه ذهنی و عینی در درون همین حالای زندگیست و این اصلا آسان نیست. این اصلا آسان نبود ولی اتفاق افتاد و  شهر نازنینم، اینبارمن در نهایت ناباوری فهمیدم که دیگر نمی شناسمت. این بار و برای اولین بار  از حجم عظیم این مکانهای دوست داشتنی  عبور کردم بی هیچ حسی. نه رنج و نه شادی، نه حسرتی و نه میل به بازگشتی، نه نفرتی و نه محبتی. خالی، مثل حباب صابون و نگاه کردم به کل این مسیر از پل مدیریت تا میدان توحید و پارک لاله و میدان ولیعصر و خانه هنرمندان و به خودم از تبریز تا تهران و سیدنی و ملبورن و به بقیه و برای اولین بار همه چیز را با هم دیدم. عبور تصادفیمان از زندگی همدیگر، درنگ های سر راهی، تاثر گذاری و تاثرپذیری و شدن و شدن و شدن. دیدم که زمان انسانها را تغییر نمی دهد بلکه ما در این تقاطع های بی پایان خود را دگرگون میکنیم و دیگران ما را و ما دیگران را...و برای اولین بار دیدم ، واقعا دیدم که ثابتی در کار این معادله نیست. هرچه هست تلفیق بی نهایت همین حالاست و این بهترین دلیل من است برای گفتن این که تهران! دیگر نمی شناسمت.

و این نهایت شادی و نهایت لذت است. از این به بعد، هرچه هست سفر است. از شهری به شهری. از رابطه ای به رابطه ای. همیشه رو به جلو حتی اگر سودای رفتن چیزی جز توهم یک ماپیچ تودرتو نباشد. ما مخرج مشترک تک تک لحظات میلیونها انسان در طی قرنها زمانیم. محصولی خلق شونده و خلق کننده. استحاله مداوم. اینجا شهر دیگریست. شهر من. شهری که دیگر نمی شناسمش و این نهایت آزادی است.

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1394ساعت 02:24 ق.ظ توسط دامون نظرات (1)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روزهای بیهوده

اینکه کوبانی سقوط می کند یا نه مهم تر از بازی خرگوشهای جنوب با بولداگهای غرب سیدنی نیست.


دولت کریمه استرالیا در یورشهای آنتی ترور خودش اعضای یک گروهک تروریستی مسلمان را در شهرهای مختلف دستگیر کرد. یک شمشیر ذولفقار دکوری همراه با چند زن و کودک دستبند زده کل نتایج این مبارزه قهرمانانه برضد داعش در استرالیا بودند. ما در این گوشه فراموش شده دنیاخیلی عاجزانه به دنیای خیلی دموکرات غرب التماس می کنیم که لطفا ما هم بازی! که هلو! هلو! اتنشن پلیز! اتنشن. 


گفته می شود هدف بعدی در برنامه شوت پناهنده ها بعد از گینه نو کشور به شدت پیشرفته کمبوجیه است. شما بیخود می کنید که مثلا به جرم همجنس گرایی از ایران فرار میکنید. ما میفرستیمتان به پی ان جی (بخوانید همون پانوا گینه نو) پایتان از گلیمتان یه وجب درازتر شد تشریف میبرید زندان به مدت ناقابل ۱۰ سال. خوشتون نمی آید جل و پلازتان را جمع کنید برگردید همون خراب شده ای که بودید. در ضمن خودکشی هم آپشنی هست که خیلی ها اینجا مد نظر قرار می دهند.

ما اینجا توی کشورمان خیلی دموکراتیکیم بده خودمون بکشیمتان. در عوض می دهیمتان دست قمه کش های گینه نو تا با تبرزین بیفتند به جانتان باشد که رستگار شوید (سرچ کنید رضا براتی اگر هنوز از خیلی بیخبرانید)


کشور خوش شانس، کشور ساحلهای طلایی، کشور نژادپرستان توی روز روشن، کشور مردمان چینی گریز، خاورمیانه ای گریز، هندی گریز، هرچه به پاکی و سفیدی صورت آب آهک زده آنگلوساکسونی ما نیست گریز...


امروز یکشنبه است. چنان صلح و آرامش چندش آوری در فضاست که لحظه ای باورم نمی شود کوبانی و پاسگاه تعمت آباد و داعش و ابولا و... واقعا وجود دارند. زمان انگار که در این محدوده جغرافیایی مدتهاست که متوقف شده است...

+ نوشته شده در یکشنبه 20 مهر 1393ساعت 10:01 ق.ظ توسط دامون نظرات (8)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ساعت 1:18 صبحه.

Before Sunrise و Before Sunset را دیدم و الان که دارم Before Midnight را دانلود می کنم تنم یخ کرده از ترس!

اگر گذشته و حال زندگی یک نفر در دو سری از یک تریلوژی نمایش داده بشه، اگر آدمی تجسم عینی خودش را ببینه که در شخصیت یک کاراکتر فیلم متبلور میشه و شکل می گیره چه تضمینی وجود داره که قسمت سوم آینده واقعی همان فرد واقعی نباشه؟

ها؟

من از آینده می ترسم...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393ساعت 07:58 ب.ظ توسط دامون نظرات (6)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

و تو هیچ وقت نخواهی فهمید

یادم نمی آد آخری باری که واقعا چیزی نوشتم کی و برای کی و چی بوده اما میدونم که مدتها از روش گذشته. زمانی بود که کلمات میجوشید و سرریز می شد اما حالا که مینشینم پای کامیوتر، کیبورد هی به من زل میزنه و من هی به کیبورد زل میزنم و دست آخر همیشه منم که کم میارم و میرم سراغ اینترنت و فیبسوک و لایک و "عالی بود" ها و "با اجازه شیر کردم" ها و "واااای چه خوشگل شدی توی این عکس" ها و ...الی آخر ...

و دیشب اگر اتفاق نمی افتاد امروز هم روزی میشد مثل همه روزهای دیگه. که در واقع هم هست. آخرین روزهای آفتابی و گرم پاییز سیدنی، صدای پرنده ها، همهمه دور ماشینها و تنبلی همیشگی من که باعث شده امروز هم قید دانشگاه و این درس و تحقیق مزخرف را بزنم و تا ساعت 11 صبح بمونم توی تخت...

و چیزی که عوض شده همینیه که اینجا توی تخت نشسته و داره سعی میکنه کلمات را به زور از مخفیگاههاشون بیرون بکشه و بنویسه. پروسه دردناکیه...

بعد اینکه برای اولین بار به قول سیاوش "چرخش دوار محورهای همیشه ثابت زمان و مکان" را تجربه کردم و کمی تا قسمتی تا کرانه های البته دور جنون رفتم. این تجربه به این شکل ترسناکش دیگه تکرار نشد و البته چه خوب که نشد! تصور میکردم بعد این همه سال همه کنجها و گوشه ها و حقه های این جگرگوشه 7 برگ را میشناسم و توی دام هیچ کدومشون نمی افتم اما دیشب ذهنم با بلندترین صدای ممکن بهم گفت زکی!

بالا رفتن تپش قلب نشانه آشنای فاز نه چندان خوشایند استرسه. میشناسمش و میدونستم باید باهاش چکار کنم! نشسته بودم روی تخت تیم. اتاق به هم ریخته و پنجره های تمام قد چوبی که طاق باز بود و منظره برجهای شهر و دورنمای تنها خیابان دوست داشتنی سیدنی و شبی که داشت کم کم از راه میرسید. از همون اولش هم چیزی انگار که درست نبود. تیم رفت سراغ نیروانا و من میدونستم که موزیک کرت کوبین با اون چشمهای شازده کوچولوییش که جوری نگاهت میکنه که انگار هیچ چیزی توی دنیا به پشیزی نمی ارزه مثل پل صراط میمونه که یا رستگارت میکنه و یا...رستگارت میکنه!

و من رستگار شدم انگار... مرگ را دیدم. همونجا بود. توی اتاق تیم داشت نفس میکشید و من با هر نفسش انگار که از نفس می افتادم. داشتم جدی جدی میرفتم. یک آن زمان متوقف شد. موزیک محو شد. بهت زده بودم. فضایی بود که حتی نمیتونم به ترس تعبیرش کنم. نمیدونستم در برابر مرگ چه کار باید کرد. تا به حال نمرده بودم.

لحظه، تک تک هزارم های یک لحظه، عظمت و وجود تک تک هزارم های لحظات اون شاید نه حتی 5 دقیقه کذایی انگار که ساعتها طول کشید تا بگذره. میدیدم که داره تموم میشه و با خودم فکر میکردم که اینطور. که این آخرشه. که بزرگترین کنجکاوی دردآور تک تک ماها که خوب بلدیم از همدیگه و حتی از خودمون پنهانش کنیم که چطور و کی و کجا میمیریم داره جواب داده میشه.  داشتم میدیدم که همه اون آینده ای که تصور میکردم خوب یا بد باید که زندگی کنم هیچ وقت دیگه اتفاق نمی افته. که همش خواب و خیال بوده. مثل بیرون آمدن از مارپیچ پایین رونده "تول" نبود. نه بلکه دقیقا برعکس، مثل کشیده شدن به درون یک هزارتوی وهم آلود بود و من جدی جدی داشتم میرفتم...

و مساله اینجاست که نمیخواستم که بمیرم. نمی خواستم برم. خبری از اون آرامش سکرآور مرگ که خیلی ها ادعای تجربه اش را دارند نبود. زندگی با همه جذبه و وسوسه های جنون آمیزش بیرون من میکشفت و جاری میشد و قهقهه میزد. زندگی فوق العاده بود. سکرآور بود. زندگی قویترین دراگی بود که همه مون روش بودیم و نمیدیدیم و نمیفهمیدیم که چقدر بالاییم و اینکه من میدیدم شاید برای این بود که برای اولین بار به انتهای طنابی رسیده بودم که به همه این شیفتگی جنون آور وصلم میکرد. امیدی نبود و نقاب تکرارهای مداوم روزها و هفته ها و سالهای بی هیجان و بی تحرکی که امید به آینده بهتر با رندی تمام روی زندگی تک تک ماها کشیده دریده شده بود. آینده همینجا بود و داشت از دست میرفت و من نمیخواستم که بمیرم... 

و خیلی طبیعیه که آدمی که نخواد بمیره از بقیه بخواد که به آمبولانس زنگ بزنند و بگه و تکرار کنه که حالش خوب نیست. نکته عجیب قضیه این بود که ذهنم قشنگ داشت آینده را میدید وقتی که من مرده بودم و آدمهایی که حتی یک بار هم توی زندگیم ندیده بودم داستان اون شب را با همه شاخ و برگهایی که خودشون بهش اضافه میکردند برای همدیگه و برای غریبه ها تعریف می کنند. که چطور طرف روی وید سکته کرده، که گفته که حالش بده اما دوستش قضیه را جدی نگرفته، که همه چیز اون شب عجیب و غریب بوده. میدیدم که دوستانم در نقل تجربه های پیش آگاهی من از مرگم چند روز مانده به حادثه از همدیگه سبقت میگیرند و حتی یک لحظه با خودم فکر کردم که طفلک تیم، بای پلار باشی و تازه از بیمارستان مرخص شده باشی و روی هزار تا داروی ضد افسردگی و آنتی استرس و کوفت و زهرمار دیگه هم باشی و اون وقت یکی از نزدیکترین دوستانت جلوی چشت بیافته و اینطوری بمیره! چه افتضاحی! 

و این من بودم که داشتم میمردم. یکی دیگه نبود. همسایه خاله مادربزرگم نبود. حتی خود خاله مادربزرگم هم نبود. من بودم. داشت برای من اتفاق می افتاد و همین الان هم داشت اتفاق می افتاد. فرصتی برای هیچ چیز نبود. خداحافظی، دوستت دارم های رقت آور، فرمت هارد کامپیوتر، هیچ چیز و عجیب اینجاست که دیگه اهمیتی هم نداشت. حس مرگ چنان عظیم بود که جایی برای هیچ حس دیگه ای باقی نمی گذاشت و من جدی جدی داشتم میرفتم...

و قدرت جادویی کلمه دوباره بهم ثابت شد وقتی توانستم این کابوس ذهنی را با کلمات به دنیای بالفعل منتقل کنم. جادو همان لحظه انگار که شکست و محو شد. دردی که توی قلبم میپیچید کم کم به درد پریود  که به گمانم منشا و عامل فیزیکی کل این فاز مرگ بود تبدیل شد. اسبهای وحشی توی قلبم کم کم ارام گرفتند و رام شدند. دستهام از لرزش افتادند و خون گرم توی پاهای یخ زده ام به جریان افتاد. پتو را تا زیر چانه ام بالا کشیدم و فروکش کردن تدریجی درد کمرم را با لذت تمام حس کردم. دست آخر شکلاتی که یک ساعتی بود لای انگشتهام له و آب شده بود و پیتزای خوشمزه رستوران ایتالیایی پارما کلا به زندگی برم گرداند.

نمیدونم اسم این تجربه را چی میشه گذاشت. صرفا یه سفر بد از همونایی که برای همه اتفاق می افته؟ یه هشدار روحی برخواسته از ضمیر ناخودآگاهم که بدترین راه را برای اخطار دادن بهم در مورد زندگی که دارم به گندش میکشم انتخاب کرده؟ یه کابوس معنوی؟ تجربه نزدیک به مرگ؟ نمیدونم. و اینکه آیا واقعا داشتم میمردم یا نه؟ مطمئن نیستم. میتوانستم که بمیرم. یادمه چیزی که باعث شد این فاز اینطور اوج بگیره و از کنترل خارج بشه درک این واقعیت بود که هیچ دلیلی وجود نداره که زندگی من نتونه الان و اینجا و اینطور به پایان برسه. که مرگ اتفاق نیافته. و این عین واقعیته. خیلی بی مزه و لوس و تکراری به نطر میاد اینطور گفتنش اما وقتی که عملا داری تجربه اش میکنی قضیه کلا فرق میکنه و یک جور دیگه میشه.

و مهم نیست که اسمش را چی میگذاری. مهم اینه که میدونی که چیزی واقعا اتفاق افتاده. از لحظه ای عبور کردی که دگرگونت کرده و دیگه تا همیشه، چیزی هست که مثل قبل نیست. نوید توی اون روزهایی که دیوانه وار از زمان و کرونوس و پرواز تا خورشید حرف میزد میگفت که روی وید و زیر یکی از درختهای پارک ویکتوریا به نیروانا رسیده و چرا که نه! شاید الان برام قابل درک تره وقتی میبینم که تو دیگه هیچ وقت مثل قبل نشدی.راستی هنوز هم گردنبند ایکاروس ات را داری؟ بال یدکیش را با قو و پروانه طلاییم از گردنم آویزان کردم. اجساد خاطرات مردگان هفت هزار ساله! شاید باید رهاشون کنم تا بروند برای خودشون. مثل همون حلقه ای که زیر آفتاب پیچ خورد و پیچ خورد و برای همیشه توی اعماق آبهای خزر محو شد. جای پرنده ها که توی گردنبدهای طلایی نیست!

یه چیزی واقعا عوض شده انگار...


این آهنگ را هم اینترنت فکسنی و فیلترینگ ایران اگر گذاشت گوش بدید. از گروه Brand New، آهنگی که همیشه خیلی دوست داشتم و حالا انگار کمی تا قسمتی هم مربوطه به این فاز و فضا. فقط حتما حتما با لیریک لطفا.


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 4 اردیبهشت 1393ساعت 10:40 ق.ظ توسط دامون نظرات (3)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اودیپ


دور شدن، فرار، این زندگی دوگانه هیچ کدام راه گریز نیست. برای آزادی باید که پدرکش بود.



+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر 1392ساعت 09:08 ق.ظ توسط دامون نظرات (4)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
1 2 3 4 5 ... 24 >>