X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

اعترافات

آدمها هیچ وقت از سرخط شروع نمی کنند. حتی وقتی که متولد می شوند هم سر خط نیستند. ای کاش که توهم تولد با لوحهای سفید واقعیت داشت اما اون گناه نخستین روی روح تک تک ماها سنگینی میکنه. اون هبوط. کدهای درج شده بر روی کلافهای درهم پیچیده حیات ما...

آدمها فقط ادامه میدهند. از حادثه ای به حادثه ای. راه گریزی از گذشته نیست. شاید به همین خاطر هست که پیشنهاد کسانی را که گفتند دامون را رها کن و از نو، یک جای دیگه، رها از بار چندین و چند ساله این فضای سنگین بنویس را با اینکه منطقی بود و هنوز هم منطقی به نظر میاد قبول نکردم. ما به گذشته پیوند خوردیم...

فاجعه ای که این بازی دورهای تکراری و بیمارگون ذهنی را شروع کرد اتفاق افتاد. اما فاجعه ای که برای همیشه این تخته پاره همه طوفانهای قبلی را در هم خواهد شکست، شاید که هیچ وقت اتفاق نیافته. چقدر خوبه که آدمها از آینده خبر ندارند. باعث میشه که همیشه به طور احمقانه ای بهش خوشبین باشند. حماقتی عجیب دلپذیر. حماقتی که لاجرم با امید و مبارزه درهم آمیخته میشه و زندگی همه ما ها را می سازه. از حادثه ای به حادثه ای...

این یک شروع دوباره نیست. خورشید فردا هم همین قدر بی رمق طلوع خواهد کرد. پناه جوها فردا هم در اقیانوس غرق خواهند شد. مردم فردا هم در مصر قتل عام خواهند شد و استرالیایی ها فردا درست به اندازه امروز و همه روزهای دیگه توی حیاط خلوتهای خانه هاشان باربکیو خواهند داشت و توی بارهای شلوغشان آبجو خواهند خورد و از شادی تولد در این کشور خوش شانس هرچی که میتونند بلندتر آروغ خواهند زد. زندگی فردا هم همین قدر ابلهانه و آزار دهنده و در عین حال وسوسه انگیز و اغواگر خواهد بود. چه خوبه که فاجعه هنوز اتفاق نیافتاده.

من را چه به تنهایی و سکوت سحر نازنینم

زندگی باید

+ نوشته شده در سه‌شنبه 29 مرداد 1392ساعت 04:09 ب.ظ توسط دامون نظرات (4)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

لعنت به این منی که نمی نویسه

لعنت...

+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند 1391ساعت 05:04 ق.ظ توسط دامون نظرات (9)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رفت...

+ نوشته شده در شنبه 30 دی 1391ساعت 09:10 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خداحافظ ایکاروس

 دارم The Fountain کلینت منسل رو گوش میدم. صدای ویولن توی گوشم میپیچه. چقدر این آهنگ متفاوته با Requiem for a dream . آرامشی که درونم رو پر میکننه اما اونقدر شکننده به نظر میرسه که حتی از فکر کردن بهش هراس دارم. 

شمردن روزهات. زندگی کردن روز به روزش. به امید فردا، فردایی که هنوز هست. نرفته. اینجاست و وصل میکنه من رو به گذشته. تنها موجودیه که من رو یه دنیایی که وجود داشت و تقلبی نبود وصل میکنه. رفتنش مثل شناور شدن روی سطح آب میمونه. دیگه ثابتی در کار نیست. قطع میشی از همه چیزهای آشنا. تنها چیزی که میمونه جزیره هایی هستند در دوردست. میدونی که وجود دارند اما دور و خارج از دسترس هستند و دارند دور ودورتر میشن.

آدمها نمیتونند بی ریشه زندگی کنند. بی گذشته یا با گذشته ای که محدود به یک دوره کوتاه از اینجا بودنت میشه. اینجا کیلومترها دورتر از گذشته. مساله فقط مشکل زمان نیست ابعاد فاصله اونقدر زیاده که با هیچ چیزی پر نمیشه. 

مساله تکرار گذشته نیست. مساله اینه که بدونی کسی هست، کسانی هستند که میشه در مورد گذشته باهاشون حرف زد. به یاد آورد. مرور کرد و از مرورش لذت برد. از مشترک بودنش، از وصل شدن به یک نقطه مشترک در یک زمان و مکان مشترک ، اگر آخرین حلقه ارتباطی در حال از دست رفتن باشه، دیگه به چی میشه امیدوار بود؟

به آینده ای که نیست؟ به آدمهای اطرافت؟ معلقی. مثل یک پر کاه میان جزیره های پشت سر گذاشته گذشته ات و ابرهای نباریده آینده. معلقی.

آخرین زنجیر این مجموعه داره گسسته میشه و این وسط سوال اینجاست که تو چکار میکنی؟ میمونی؟ برمیگردی؟ برای چی و به کجا ؟ به چی؟ با خودم فکر میکنم که نوید برنمیگرده، اون داره سفر میکنه،

تهران

رم 

آتن

تروا

بخارا

شوش

به زندیگیهای دیگه، رها و آزاد، بی هیچ قید و بندی

و من همچنان اسیر زمان و مکانم. فرقی نمیکنه که کجا باشی، تهران یاسیدنی یا وسط دریای مرجانها. گیری، گییییر.

حسی درونم میخواد که پیدا بشه. بسه دیگه. دلم آشنا میخواد. دلم همدرد میخواد. کسی که حرف نزده بفهمه چمه. چشمهای آشنا، لبخندهای آشنا، نگاههای آشنا، حتی نه در ایران، حتی نه با گذشته ای مشترک. فقط آشنا اونطور که حس کنی این آدمها هم جنس زندگی تو رو زندگی کردند. 

با قصه های مشترکی بزرگ شدید. ترسهای مشترک دارید و امیدهای مشترک و باورهای مشترک و اون ایمان فرامادی به قصه ها و روایتها و افسانه ها و همه ترشحات بیمار ذهنهاییی که هنوز بیشتر عاشق شهرزاد قصه گو هستند تا آلیس در سرزمین عجایب، تا سرزمین عجایب...

با خودم فکر میکنم بازگشت به چه و کجا؟ بازگشتی در کارنیست. نوستالژی عین جهالته و همه بازگشتها سفرهایی هستند به آینده گذشته های منجمد شده در ذهنهای بیمار و افسرده ما و برای همین من بر نمیگردم. مگر اینکه گذر کرده باشم. از بندهای زمان، زمانی که اسیر دستهای زمینه رها شده باشم و فراتر رفته باشم. اون موقع حتی رفتن تو هم رفتن نیست. ما همه غوطه وریم. غوطه ور در بین دو ابدیت. بین دو بی نهایت. آغاز و پایان بی انتها. ما در زمان به معنای فرازمینی اون اگر چنان معنایی اصلا وجود داشته باشه البته، غوطه وریم.

بال سوخته ایکاروس سهم نهایی من از این کابوس شیرینه. سالها پیش رویایی دیدم. پرنده سفیدی بودم. ایستاده بودم و با حسرت به مسیری که دیگه قادر به پروازش نبودم نگاه میکردم. کسی گفت مقصر خودتی و من گفتم میدونم فکر میکردم که قویتر از این حرفهام و صدا برگشت و با استهزایی دردناک جواب داد: پرواز فقط با یک بال؟! هه!

و امشب ، بعد از سالها اون صدا بال یدکی ایکاروس رو بهم هدیه کرد. از همونی که خودش هر دو رو داشت و فکر میکرد که من هم هم دو رو دارم. اما دریغ...برای پرواز کردن با یک بال بیش از اندازه ضعیف بودم. پریدم اما با یک بال مگه میشه به خورشید رسید. اصلا مگه قرار بود که ما به خورشید برسیم؟

ایکاروس داره میره و من تصور میکنم الان زمانش رسیده که به تنهایی بپرم. دورتر و بالاتر از فضای امنی که یه روز پرواز کردن رو درش یاد گرفتم. بالاتر و بالاتر. مثل جواناتان، مرغ دریایی، بالاتر تا جایی که بشه با افسانه ها و اسطوره ها و خدایان در هم آمیخت و در نهایت از این گردونه، از این لابیرنت هزارتو، از چنگال زمان بیرون پرید. مگه نیروانا چیزی فراتر از ابدیتی بی زمانه؟

خداحافظ ایکاروس


+ نوشته شده در جمعه 1 دی 1391ساعت 06:47 ب.ظ توسط دامون نظرات (2)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خانه

بودن

و فقط و فقط بودن

آدمها فوق العاده اند. حتی وقتی سه نفری با هم حرف میزنند و تو نصف بیشتر حرفها را نمیفهمی

و میخندند و تو هم میخندی. بی هیچ دلیلی برای خندیدن. بی هیچ دلیلی.

لم دادی روی مبل و Porcupine Tree گوش میدی. Lazarus و یادآوری خاطراتی نه چندان دور. خاطراتی که آزاردهندگیش عجیب با احساس آرامشی که این آهنگ بهت میده در تضاده. باید که بگذری. باید...

بقایای کیک، شیشه شراب سفید باز نشده و به هم ریختگی لذت بخش خونه. خونه! چه کلمه عجیبی. حسی که سالها بود فراموشش کرده بودم. خوابگاه تهران که فرسنگها دور بود از تعریف خونه و این دربدریهای یک ساله هیچ وقت جایی به معنای واقعی خونه رو برام به همراه نیاورد. اما اینجا، این آخرین پناهگاه که نیمه جان و به هم ریخته بهش رسیدم و بهش چسبیدم، اینجا فوق العاده است. 

sentimentalباز هم Porcupine Tree درام و Steve Wilson و رویا و کابوس درهم آمیخته می شن.


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 13 مهر 1391ساعت 07:48 ب.ظ توسط دامون نظرات (2)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

.

نقطه


سر خط


راهی به جز اینم نیست


از اسفند 87 تا شهریور  91 ...

7 کلمه ای که بعد از 4 سال عینا تکرار می شوند. تغییر تنها در کیفیت ماجراست و اینکه کلمات اینبار سرخ رنگند و شاید این بزرگترین و ارزشمندترین چیزی باشه که میشه به دست آوردنش را در این چرخه تکرار 4 ساله ادعا کنم. همین.

+ نوشته شده در سه‌شنبه 7 شهریور 1391ساعت 08:25 ب.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چکه های مداوم

آناتما، مخدر همیشگی من، زخم زننده و التیام دهنده، خودآزاری مداوم لذت بخش این روزهای تاریک
A Natural Disaster


It's been a long cold winter without you
I've been crying on the inside over you
Just slipped through my fingers as life turned away
It's been a long cold winter since that day

It's hard to find
Hard to find
Hard to find the strength now but I try
And I don't want to
Don't want to
Don't want to go on and speak now
Of what's gone by
Cos no matter what I say
No matter what I do
I cant change what happened
No matter what I say
No matter what I do
I cant change what happened

You just slipped through my fingers
And I feel so ashamed
You just slipped through my fingers
And I have paid


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 2 شهریور 1391ساعت 07:57 ب.ظ توسط دامون نظرات (1)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مرثیه ای برای یک رویا

باید مرداد باشه الان، 3 ماه میگذره! باورم نمیشه که اینقدر اتفاق توی این سه ماه افتاده باشه اما سکوت اتاق و این تنهایی کذایی بهم یادآوری میکنه که همه چیز واقعا توی این سه ماه اتفاق افتاده. واقعا اتفاق افتاده.

بازگشت به ایران در بدترین زمان و به بدترین شکل ممکن شروع شد و به پایان رسید. شادی بازگشت اگر واقعا شادی یی در کار بود البته، بعد از 3 روز به تلخی مرگ خودخواسته سمانه آغشته شد. بهت و افسردگی بعد از این اتفاق رو نه میخوام و نه میتونم توصیف کنم. انگار وطن کشیده محکمی کشید روی گونه ام تا اون ته مانده امید رو هم از چهره ام بروبه و ببره. و روبید و برد. درمانده و محبوس بین دید و بازدیدهای بی انتهای فامیل، گریه هام مثل همیشه سهم اتاقم بود و قهقهه های خنده ام سهم دیگران. ولی انگار این بار همه چیز اونقدر واضح بود که بارها سوال چرا اینقدر افسرده و کلافه ای رو از این و اون بشنوم. افسرده و کلافه بودم چون با تمام وجودم درک کردم که نمیشه مثل یک توریست به وطن برگشت، که تاوان مرگ سمانه را من باید با انتخاب بین خودم و اون بدم و من اون رو انتخاب کردم و به فاک رفتم. درد داشت دیدن ویران شدن آجر به آجر هر اون چیزی که توی این چهارسال ساخته بودیم. درد داشت ویران کردنش و لبخند زدن، درد داشت تماشای رفتن عزیزی که تمام زندگیت بوده و هست، اما باید انتخاب می کردم. بین به فنا رفتنش و از کنار من رفتنش باید یکی رو انتخاب میکردم و من برای تصمیم گرفتن حتی یک لحظه هم درنگ نکردم و اون مثل ماهی، مثل یک پر سبک کبوتر از لابه لای انگشتهام سر خورد و رفت، رفت. به همین سادگی...

بازگشت به تهران کابوس این رفتن رو به یک جهنم تمام عیار تبدیل کرد. صبح از قطار پیاده شدم، تنها، تنهای مطلق. میدان توحید همون بود که بود، عابرگذر نواب که شبها تند و با ولع همدیگه رو روش میبوسیدیم، عابربانک ملت، تاکسی های ولیعصر اول چمران که روزهای گرم تابستون که نمی شد از خیابونهای فرعی میان بر زد و رسید به پارک لاله اولین انتخابمون بود، کباب ترکی اول ستارخان، انتخاب همیشه آسون و در دسترس امروز کجا بریم، سوپرمارکت سر کوچه سوسن، کوچه سوسن، کوچه سوسن و اون لبخندهای آروم و اطمینان بخش وقتی از سرکوچه میدیدمش که منتظر ایستاده و گرمی دستهاش توی عصرهای زمهریر زمستان تهران. کوچه سوسن و زود میخوابیم، زود صبح میشه، زود میریم سرکار، زود تموم میشه، زود میبینیم همو...کوچه سوسن و اشک و اشک و اشک...

مثل دیوانه ای که از خودآزاری لذت میبره سوار همون تاکسی های لعنتی شدم تا ولیعصر. غیرقابل توصیف و دور از انتظاره میزان دردی که یک نفر میتونه تحمل کنه و نشکنه و نیافته. که با نشستن روی اون سنگ آشنایی که روش مینشست و منتظرم میشد توی اشک هاش غرق نشه، که با دیدن اون جگرکی کوچک از درد به خودش نپیچه، هر مغازه، هر کنج، هر خیابان فرعی کشاورز و کریم خان روایت خودش رو داره، به خودم لعنت می فرستم به خاطر حجم انبوهی از خاطرات کوچک که با هم خلق کردیم. لعنت به این مسیر، لعنت به اون رستورانی که جمعه ها مهمونش بودیم و من عاشق سوپهاش بودم، لعنت به بعد از ظهرهای بهاری روزهای جمعه که قدم میزدیم توی کوچه پس کوچه های بولوار، لعنت به اون دامن بلند و جورابهای ضخیم مشکی که لذت پوشیدنش رو حالا با این دامنهای کوتاه و پاهای لخت حس نمیکنم.   لعنت به پراگ،گرامافون، چاپلین، لعنت به اون سمند سفید، لعنت به اون شبی که مجسمه مسیح رو روی آسفالت داغ اتوبان چمران رها کردیم، لعنت به اون حرکت آونگ وار داس و چکش و نسیم خنک شبهای تابستانی اتوبان و شبگردی های سه نفره مون که حک شده در مغزم، روی تک تک اتمهای بدنم تکرار میشه این تصویر لعنتی. آینه ای از تمام دنیای ویران شده ما. شب، اتوبان، سمند سفید با داس و چکش رقصان با نوای موزیک، من روی صندلی عقب که بازوی دو عشق زندگیم که اون جلو نشسته اند رو نوازش میکنم. چقدر بزرگ بود این صحنه. اونقدر عظیم و غیرقابل باور بود که بی همتا و تکرارنشدنی بودنش رو هربار با تمام وجودم حس میکردم و میچشیدم و لذت میبردم...

و لعنت به خردمند، نشر چشمه، نشر رود، لعنت به اون دو تا برج بلند که هربار دیدنش یاد پرویز رو زنده میکنه. اومدم و رفتم و تو چقدر راحت رفتی برای خودت زیر خروارها تل خاک خوابیدی بی انصاف...

پارک خانه هنرمندان صبحها اصلا به سحرانگیزی و لطافت عصرها و شبهاش نیست اما اینجا آخر این سفر کذایی بود و رها شدن در آغوش حمید نازنینم که نگران و هراسان از انفجار بغضم پشت تلفن تا اینجا اومده بود بهترین قسمت این سفر.

چقدر خوبه دیدن آدمهای آشنا...

درد و لذت اون یک هفته با هیچ مقیاسی قابل اندازه گیری نیست. لذت دیدن دوباره بچه ها که پر از شور و اشتیاق کار می کردند، بحث می کردند و می نوشتند و برنامه ریزی می کردند. لذت کشیدن بهمن کوچک توی کافه عمو حسین که بعد رفتن من متولد شده بود و ندیده بودمش، اون گپ فوق العاده با علی رضا که الان یک ماه و خورده ای هست که مهمان سلولهای رنگارنگ بازداشتگاههای رنگارنگ تهران و کرجه، لذت دیدن اینهمه رفیق و رها شدن در این جمع مصمم و سرزنده حتی اگه برای چند دقیقه کوتاه و فراموش کردن همه اون کابوسی که داشت ذره ذره اتفاق می افتاد... خوب بود همه اش، عجیب خوب بود. انگار که هیچ وقت نرفته بودی، انگار که این یک سال هیچ وقت اتفاق نیافتاده بود...

به جز اونی که 13 هزار کیلومتر دورتر داشت همه چیز رو به تاراج میداد تو هم بودی که تونستی برینی به این سرخوشی! تویی که نفهمیدی که جهار روز و یک هفته زمان خیلی طولانی یی نیست برای از دست دادن. نفهمیدی که اینجا تک تک ثانیه ها برای من هم وزن طلا می ارزند. لجاجت هر دومون باعثش شد. اوج افسردگی من و اوج بیرحمی تو از دیدن این افسردگی. میدونی، بعضی وقتها عجیب بی رحم میشی. تشنه حرف زدن بودم باهات، تشنه لمس کردنت، بوسیدنت، رها شدن توی آغوشت و لبریز شدن از تو، نشد، نشد لعنتی. حتی نشد که یک دل سیر نگاهت کنم. یادته اون کابوسهای مداوم من؟ اون هماغوشی های مکرر ناتمام و سادیستی. تبدیل لذت به شکنجه روحی؟ چرا از بین همه رویاهای من این یکی باید تعبیر میشد؟ هیچ وقت اینقدر غریزی و وحشیانه کسی رو نخواسته بودم. هیچ وقت تنم اینقدر غرق تمنا و التماس نشده بود و تو هربار نیمه کاره رها کردی. مشت های منو یادت هست که عاجزانه روی زمین کوبیده می شد؟ خنده های خودت رو چی؟ من یادمه. او تردید آزاردهنده رو یادمه. اون ناتوانی در انتخاب بین جنون و وفاداری. میدونی؟ تو دست آخر بین این دو موندی و انتخاب نکردی و با انتخاب نکردنت همراهی همیشگی سایه تن من تو رویاها و کابوسهات رو به جون خریدی. ملامتت نمی کنم. دیگه ملامتت نمیکنم. میدونم که یک روز به هم میرسیم. روزی که تو هم بتونی به اندازه من مجنون باشی.

و بلاخره شب آخر و اون گریه های هیستریک. میدونستم که بعد از 17 ساعت پرواز چه چیزی در انتظارم خواهد بود. اون تنهایی سیاه رو از همین حالا حس میکردم. ای کاش میشد که برنگردم. فقط کافی بود که نخوام. فقط کافی بود یک کلمه بگم و همه چیز تموم بشه اما نگفتم. انسان به امید زنده است و من ابلهانه هنوز امیدوار بودم که میتونم جلوی فاجعه رو بگیرم.

اما این بازگشت پایان همه چیز بود. سرمای شب زمستانی سیدنی، دوباره توی فرودگاه و مثل همیشه تنها. میدونستم که قرار نیست بیاد اما انسان شاید گاهی وقتها حتی به امید معجزه هم زنده باشه. شبهای زیادی از زندگیم بد بوده، بعضی ها بدتر، بعضی ها غیرقابل تحمل و چندتایی حتی کابوس وار. اما اون شب تنها شب در تمام زندگیم بود که درک کردم بودن توی دوزخ چطور حسی میتونه باشه. در زندگیم خیلی چیزها رو بخشیدم و خیلی چیزها رو هم قطعا بعد از این خواهم بخشید اما اونچه اون شب بر من گذشت رو هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت نمیبخشم. اون شب دست سرد مرگ رو روی گونه هام حس کردم. مثل یک شبح از روی سرم گذشت و رفت و انگار یک تکه از روحم رو هم مکید و با خودش برد. جاش خالی و سرد و سیاهه و میدونم که دیگه "هیچ نیمه ای نمیتونه این نیمه رو تمام کنه"...

چقدر بی رحمانه فهمیدم که "بازگشت من به این شهر نفرین شده بازگشت من به سوی تو نیست." بعد از اون شب دیگه توی اون خانه ارواح نموندم. آواره خانه های دوستان شدم و با تمام قوا چنگ زدم به یک غریبه. در اون اوج بحران عصبیم دیگه برام مهم نبود که بهای این کار رو چه کسانی و چطور خواهند داد. باید میچسبیدم به زندگی. اونقدر سفت و سخت که شبی مثل اون شب جهنمی دیگه هیچ وقت تکرار نشه.

خونه رو خالی کردم. تقریبا همه چیز رو جز وسایل شخصیم همونجا رها کردم. همه اشیایی که بار سنگین خاطرات روشون سنگینی میکرد. همه اشیایی که در اون چهارماه انتظار با یک دنیا شادی و امید خریده شده بودند. همه رو گذاشتم و گذشتم. شب اولی که توی آفیس خوابیدم سخت بود اما بعدش دیگه عادت کردم. یک هفته تمام  شبگرد راهروهای دانشگاه و مهمون کاناپه کوچک اتاق بودم و تو تا شب آخر که این قوطی کبریت 3 در 3 متر خالی رو اجاره کردم نفهمیدی که چه اتفاقی افتاده. به این آخرین ذره غرورم احتیاج داشتم برای روی پا ایستادن و نشکستن.

و ای کاش که این اتفاق آخر نمی افتاد. ای کاش که مجالی بود برای ایستادن و نفس گرفتن اما این ماراتن سه ماهه در نهایت ضربه نهایی خودش رو زد و بیرحمانه به سمت خط پایان هلم داد. یک سال، دقیقا یکسال بعد از روزی که آغوشش رو برای ساختن یک آینده طلایی برای هر دومون رها کردم و راهی این سرزمین عجایب شدم داستان عملا به انتها رسید. من شهرزاد قصه گو بودم، اولدوز داستان های صمد، دخترک کولی خیابانهای تهران و معشوقه شبهای پر از موسیقی و دود سیگار و رفاقتهای ناب. اما سرزمین عجایب به آلیس نیاز داشت نه به این سودازده متوهم و آلیس...و آلیس... در نهایت این فانتزی 5هفته دیگه به پایان خوش خودش میرسه. شاید اغراق باشه اما کمابیش مثل همه افسانه های دیگه: و آنها تا ابد به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند... 

اون کسی که اون شب پشت خط تلفن بهت التماس کرد من نبودم، کسی که داشت توی نیمه شب این شهر نفرین شده سرد توی خیابون ضجه می کشید هم من نبودم. اون فریادها که دردش هنوز توی گوشته هم مال من نبود. کسی که تا دم دمهای صبح توی خیابونهای خالی حیران و درمانده راه رفت و اشک ریخت هم من نبودم. اولدوز داستانهای صمد بود و دخترک کولی خیابانهای تهران که اون شب از خط پایان گذشت. تموم کرد و تموم شد...


روایت درد آسون نیست. برهنه شدن در مقابل دیگران هم. اما شرح هر آنچه گذشته در مقابل تلاش برای نقد و بازبینی اون آسونتر از یک بازی بچه گانه به نظر میرسه. شاکی بودن بهترین راه رها شدن از درده. تلاش برای متهم کردن دیگران هم. اما برای خودآزاری مثل من این ها فقط در کوتاه مدت جوابگو هستند. در نهایت زمان رودررو شدن با خودم و اون صداقت محض و سرد و برنده که برای دیدن و درک حقایق لازمه خیلی زود میرسه. زمان بازبینی نشانه های فرود از اوج، درک لزوم تغییر و اجتناب ناپذیر بودنش و قبول اینکه من، ما سعی خودمون رو کردیم. همه سعی خودمون رو کردیم تا گذشته رو به حال و آینده پیوند بزنیم و اگر این اتفاق نیافتاد در نهایت امر کسی مقصر نیست. پویایی زندگی اگر نوید خوش اتفاقات خوشایند زندگی ماست میتونه در عین حال همه چیز رو برخلاف میل و ارده ما هم رقم بزنه و ایستادن در مقابل این پویایی و حرکت رو به جلو یک خودکشی احساسی و اجتماعی به تمام معنی یه. کاری که من نه میخوام و نه میتونم که انجام بدم. زمان، زمان اون چیزی هست که بهش احتیاج دارم و یک باور عمیق به اینکه دیالکتیکی که در کتابها درست به نظر میرسه، دیالکتیکی که در مقیاس های بزرگ تاریخ جوامع بشری صدق میکنه لاجرم باید در زندگی شخصی آدمها هم درست باشه و قابل اعمال کردن وگرنه فاتحه خیلی چیزها خونده است...و  چقدر سخته رسیدن به درجه ای از خودآگاهی که بتونی از مرز باریک سیاهی ین به سفیدی یانگ عبور کنی و ققنوس وار دوباره از خاکستر خودت متولد بشی. چقدر سخت به نظر میرسه...

این سوگنامه مرثیه ای برای یک رویای از دست رفته نیست بلکه سرودیه برای به یاد سپردن لحظات زیبای گذشته و شاید روزنه امیدی برای گذر از همه این اتفاقات و در نهایت مارشی به سمت آینده ای که من هنوز عجیب بهش خوشبینم.

اون کافه توی قلب استپ های برف گرفته روسیه رو یادته؟ آخرش هم تو رفتی و گم شدی توی سپیدی برف اما می ارزید. به اون رقص جادویی همراه با نوای آندانته آرووپارت و گرمای دستها و نفست می ارزید. تو منو زنده کردی و رفتی. نوید رهایی من، عشق ازلی و ابدی همه زندگیم. شاکی نیستم، چطور میتونم که باشم! فقط باید قبول کنم که موسیقی به پایان رسیده و نور زرد چراغ نفتی خاموش شده. باید درهای بسته کافه و یک بار دیگه رها شدنش در قلب استپ های روسیه رو باور کنم و امیدوار باشم به دیگرانی به اندازه ما خوش شانس و سمج که بتونند راه این کلبه کوچک رو پیدا کنند و رقص و داستان خودشون رو توش خلق کنند. دیگرانی که قطعا وجود دارند. باید وجود داشته باشند...

نه این نوشته به هیچ وجه مرثیه ای برای یک رویا نیست...


+ نوشته شده در سه‌شنبه 10 مرداد 1391ساعت 09:27 ب.ظ توسط دامون نظرات (1)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
<< 1 2 3 4 5 ... 24 >>