X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

بازم رزرو

درست شد یک ماه!

به زودی مینویسم

به زودی...

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 27 مرداد 1390ساعت 05:32 ب.ظ توسط دامون نظرات (1)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شروع...دوباره از نو!

رسیدم!

حس عجیبیه...

هزاران کیلومتر دورتر از همه چیزهای آشنا و عجیب تر اینکه حس میکنم غریبه نیستم!

دوره جدیدی شروع شده

و من با آغوش باز به استقبالش میرم.

همین


+ نوشته شده در دوشنبه 27 تیر 1390ساعت 05:54 ب.ظ توسط دامون نظرات (6)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خداحافظ تهران


آخرین نگاهها از پنجره دود گرفته تاکسی

مدرس... هفت تیر... کریم خان...خردمند...نشر چشمه...صندلی خالی پارک جلوی کلیسای مریم... دستشویی آدم کشها... اشک... اشک... اشک... سر حافظ و آخرین نگاه به میدون ولیعصر...  و در نهایت به سمت راه آهن...

بدرود تهران

با همه صبحهای منتظر در ایستگاههای بی آر تی و اتوبوس

و با همه بعد از ظهرهای سکوتهای دنج باغ تاریکی پارک لاله و لیوانهای چای روی میزهای زوار دررفته چوبی

و همه عصرهای تاریک و روشن خانه هنرمندان

سرمای زمهریر زمستان و آش داغ دکه کوچک خانه

یه آش و یه چایی نبات...حفظ شده بودیم انگار! صندلی آش1، صندلی آش 2! تو شبهای سرد سردی که پرنده پرنمیزد توی پارک

بدرود همه دوستی هایی که  انگار ابدی شدند

اتوبانهای سه نفره پر از موسیقی و سکوت

اشکهای اون شب بعد از رفتن پدری که پدر بودنش رو 25 سال فراموش کرده بود

موسیقی جادوویی Tin Hat توی اون شب برفی در سکوت اعماق جنگل که چهار نفری همدیگه رو محکم در آغوش گرفته بودیم

تجربه هر آن چیزی که در طی این مدت قابل تجربه و امتحان شدن بود

عبور از مرزهای ممکنات و حتی ناممکنات و مزه مزه کردن لذت و طعم بلوغ و آزادی

تحمل لحظات دردناک بازخواست. گشت، کلانتری، محاکمه...

شبهای مستی، موزیک، آغوش...

در هم پیچیدن تنها وروحهامون

افسوسی نیست، هیچ افسوسی نیست انگار، جز نشتری در اعماق قلبت از سنگینی بار این انتخاب خودخواسته برای سفر کردن به دور دستها

بدرود شهر کثیف لعنتی زیبای من

90/4/2

فقط 17 روز دیگه مونده تا پرواز...




+ نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر 1390ساعت 01:48 ق.ظ توسط دامون نظرات (9)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سرزمین کانگوروها



فقط یه برچسب بر روی یک صفحه از صفحات گذرنامه

موجودیتی مستقل به نام ویزا. مستقل از آنچه بر روی اون چسبیده شده.

اجازه نفس کشیدن در آزادی به مدت 4 سال!

حس غم و شادی هم زمان

.

.

.

دارم میرم به سرزمین کانگوروها...


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد 1390ساعت 03:32 ب.ظ توسط دامون نظرات (9)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کارگران جهان متحد شوید...

طنین جاودانه اینترناسیوناله به زبان فارسی

در یوتیوب ببینید

برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بندگی
جوشیده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی
باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند
وآنگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند
روز قطعی، جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها
برما نبخشند فتح و شادی خدا، نه شه نه قهرمان
با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی امان
تا ظلم از عالم بروبیم نعمت خود آریم به کف
دمیم آتش را و بکوبیم تا وقتیکه آهن گرم است
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها
تنها ما توده جهانی، اردوی بیشمار کار
داریم حقوق جهانبانی نه که خونخواران غدار
غرد وقتی رعد مرگ آور بر رهزنان و دژخیمان
در این عالم بر ما سراسر تابد خورشید نور افشان
روز قطعی جدال است آخرین رزم ما
انترناسیونال است نجات انسانها

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت 1390ساعت 11:00 ق.ظ توسط دامون نظرات (8)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رزرو

پست فروردین:

رزرو


نخندید!! همینیه که هست!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین 1390ساعت 03:58 ب.ظ توسط دامون نظرات (3)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به نگار که هرگز زاده نشد...

قول داده بودی نگار

من هم قول داده بودم. من توی این سالها صدها قول شکستم نگار و به دنیا نیامدن تو ثمره شکسته شدن یکی از اون قول هاست.

قولت رو نشکن اگر توانایی به زنجیر کشیده شدن در بند اسارت آزادیت رو نداری!

مدتهاست که فکر می کنم خوشبختی تناقض عجیبی با آزادی داره. میدونی که کدوم خوشبختی رو میگم نه؟

قولت رو نشکن اگر توانایی شکستن بتهای زندگیت رو نداری!

همیشه می گفتی که من به دنبال آرزوهای بزرگی و تغییرات بزرگ و زیر و رو شدن های اساسی هستم. که زندگی در چیزهای کوچک جریان داره!

قولت رو نشکن اگر جسارت بریدن و بریده شدن از تمام نشانه های دردناک و آشنای زندگیت رو نداری!

به خودم نگاه میکنم. به استحاله های دردناک و مکررم. به تضادهای درونیم، به چالشهایی که درگیرم می کنند. به خودم نگاه می کنم. به خودی که با معیارهای سرزمین سنت زده ام بعد از سی سال زندگی به هیچ جا نرسیده و لذت می برم از بودنم، اینطور بودنم.

قولت رو نشکن نگار

کشتی که 12 سال منتظرش بودی به لنگرگاه رسیده و تو باید اورفالس رو برای همیشه ترک کنی.

بدرود پیامبر من!

بدرود برای همیشه...


+ نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند 1389ساعت 12:50 ب.ظ توسط دامون نظرات (14)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در مرزهای جنون

بلند میشم و به ستون آلاچیقی که توی پارکی مشرف به شهر و اتوبان زده شده تکیه میدم و بازی درست از همونجا شروع میشه. بازی زمان. رویا میبینم با چشمهای باز. شهری در تاریکی و چراغهای شب. محو تماشای اتوبان و ماشینها و برجها و ...ناگهان برمی گردم. هنوز غروبه! کجا بودم؟ کجا هستم؟ میدیدم. شهری میدیدم متفاوت از آنچه الان جلوی رویم هست.میدیدم و واقعیتش به اندازه واقعیت منظره الانم حقیقت داشت. میگردم دور آلاچیق و دوباره متوقف میشم. یک لحظه بعد فکری به ذهنم میرسه که من مدتها پیش٬ انگار سالها پیش دور آلاچیق قدم میزدم. خاطره گنگی دارم از این قدم زدن و نمیدونم که واقعا اتفاق افتاده یا نه! حرف میزنم. حرف میزنم و بی وقفه حرف میزنم. کلمات جاری می شوند انگار. یک آن احساس می کنم که که جایی، شاید کنار خودم ایستادم و دارم به حرفهای خودم که زده می شوند گوش میدهم. حرف میزنم و به خودم نگاه می کنم که دارم حرف میزنم و سرم به دوار می افته از این دوگانگی و دوباره بر میگردم و اینبار وحشتزده از لمس اونچه اتفاق افتاده ساکت میشم. راه می افتیم. خیابونها رو به محض رد شدن ازشون فراموش میکنم. کوچه ها، پارکها٬ پیاده روها. همه چیز به محض گذر کردن ازش محو میشه و تبدیل میشه به خاطره ای دور از اتفاقی که انگار سالها پیش افتاده یا نیافتاده. گذشته به سرعت در میان مایعی ژله ای میپیچه و تغییر ماهیت میده و گنگ میشه و محو میشه. فراموش می کنم.

مثل آسمانی که پرنده هایش را فوج فوج فراموش میکند.

مثل شبی که ستاره هایش را فراموش میکند.

چقدر خوب میفهمم این شعر براهنی رو الان. یک آن حس میکنم زمان مثل زمینی که درست پشت سرم بشکنه و فرو بریزه داره از عقب سرم٬ درست بعد از برداشتن هر قدمم می ریزه و نابود میشه. وایمیستم. برمی گردم و به عقب سرم نگاه میکنم و از اینکه همه چیز سرجاشه تعجب می کنم. تصاویر به محض دیده شدن و درک شدن توسط ذهنم به عمیق ترین لایه های حافظه درازمدتم واپس رانده می شوند. گپ عظیمی که بین حال و گذشته دورم هست رو به عینه میبینم و حس میکنم. حافظه کوتاه مدتم به  تمامی حذف شده و از بین رفته و به جای اون پرتگاه عظیمی هست که تصاویر و اتفاقات در اون سقوط می کنند و نابود می شوند.

یک آن تصور اینکه اون مغاک عظیم که انگار پشت سرم باز میشه و همه چیز رو میبلعه بهم برسه و ازم گذر کنه مو رو به تنم راست میکنه. میترسم از اینکه خودم رو هم فراموش کنم. میترسم که نفس کشیدنم رو فراموش کنم. هویتم، هستیم، میترسم نبود بشم. محو بشم. بی اختیار شروع میکنم به بازگو کردن هرآنچه داره اتفاق می افته که فراموش نکنم. بی اختیار حرف میزنم با خودم و اینجاست که برای اولین بار در زندگیم کرانه های جنون رو، جنون خالص رو، قوی و زنده و نزدیک به خودم می بینم و درک و لمس میکنم. حس وحشتناکیه. حس عجیبی از فرو رفتن در میان پنجه های جنون.

ذهنم پیروزمندانه هر کاری که دلش میخواد میکنه. قدم میزنیم. در شهری خودساخته. فانتزی وار، بدون کوچکترین شباهتی به آنچه هست ولی خیلی آشنا به آنچه باید باشه. اینجا دیگه دنیای منه. در درون ذهنم قدم میزنم. خیابانهای خودم را خلق میکنم. مردم خودم، دیالوگهای خودم. خاطرات خودم. بارون مثل سیل داره میریزه. حسش نمیکنم. خیس نمیشم. بارون جایی خارج از دنیای من می باره. خیابون کش میاد و تموم نمیشه. نمیرسم. گم شدم. جایی در درون خودم گم میشم و باز پیدا میمشم و دوباره گم میشم.

دنیای واقعی کجاست؟ هست اصلا؟ آیا هر کسی در توهم خودشه غوطه وره؟ آیا دارم کابوس میبینم؟

غرق میشم دوباره در ذهنم و فراموش میکنم که چه چیزهایی رو فراموش کردم.

....

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند 1389ساعت 03:51 ب.ظ توسط دامون نظرات (9)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
<< 1 2 3 4 5 ... 24 >>