X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

این روزهای من


واقعا نمی دونم وقتی اینهمه حرف داری برای گفتن چطور و از کجا باید شروع کنی!

اونقدر تجربه های بکر و تازه و ناب داشتم توی این مدت که هر بار اومدم گوشه ای از اون رو بنویسم مرور و بازتولید اون لحظات و مزه مزه کردن حس و رنگ و بوی همراه با هر خاطره سررشته امور رو از دستم خارج کرد!

نمی دونم از آشنا شدن با دختری بگم که برای اولین بار چند شمه از دردها و دغدغه های یک مهاجر رو از نزدیک بهم نشون داد؟

یا از چشمهای منتظر اون پسر بچه توی بازارچه پارک لاله که ملتمسانه به ما دوخته شده بود و وقتی لیوان کوچک ذرت مکزیکی رو بهش دادیم  و اون با دو تا قاشق رفت تا این غنیمت کوچک رو با دوستی٬ برادری٬ خواهری تقسیم کنه.

و یا از اون شب دم کرده تیرماه که توی خیابونهای خلوت دست در دست هم راه می رفتیم و Archive گوش می کردیم و من احساس می کردم که همراه قطره های رگبار تابستانی بخار میشم و به اوج صعود می کنم.

از شلوغی میدون ولیعصر وقتی خودم رو توی جمعیت رها می کنم و و سرخوشانه طعم تند و لذتبخش با دیگران بودن رو با تمام وجودم احساس می کنم

و یا از اون شبی که چشمهای گریان و هراسان پسربچه اسفند دودکنان میدون توحید رو دیدم وقتی گریه می کرد و می گفت که همه پولهام رو دزدیدن و من ایستادم، درمانده تر از اون و وحشت زده تر از اون و عصبانی تر از اون چون فکر می کردم که هیچ کاری نمی تونم براش بکنم و یه چیزی انگار،انگار در وجودم فروریخت...

نمی دونم می تونم از حس آرامش بخش خونه ای بگم که می تونه بدون وجود هیچ واحد عقیم و مزخرفی به اسم خانواده که توش زندگی کنند اینقدر کانونش گرم و  امن و بی دغدغه باشه! جایی که توش انسانها حضور دارن نه اربابها و برده ها در نقش پدرها و بچه ها! جایی که میدونی توش استهزا نمیشی! مورد قضاوتهای پوچ و ابلهانه قرار نمیگیری! نیازی به نقابهای رنگارنگت نداری و... توش خودتی، دقیقا خودت.

و اون لحظه کنده شدن تکه ای از روحم به همراه تندیس کوچک مسیح و عروجش اینبار نه به آسمون که به تن گرم آسفالت بزرگراه چمران توی اون شب تاریک که ناراحت بودم، عصبی بودم و دلم نمی خواست ترکت بکنم و برم

و اتاقهای نمور و کوچک جمعیت دفاع و آدمهایی که بهم نشون دادن همیشه میشه کاری کرد، که یانگ همیشه از تاریکترین و عمیق ترین قسمت ین متولد میشه و رشد میکنه. میبینی! چه شباهت حیرت انگیزیه بین باور کنفسیوسی من و فلسفه دیالکتیکی شما! حالا چه باک که سمبول من رنگ خاکستری نداره!

چشیدن دوباره طعم اشکهایی که با اون موسیقی جادویی Anderia Baver ریختم چون با تمام وجودم درک کردم که با آلینای آروو پارت بلاخره اون آداجیو رویایی اون کافه برف گرفته در قلب استپهای روسیه تکمیل شد و به اوجش رسید.

و اون ستاره سرخ که حالا به جای مسیح جلوی آینه ماشین به رقص در میاد! رفیق به جای پدر! چه جانشینی شکوه مندی!

همه این 3 ماه

همه آدمهایی که شناختم و دارم میشناسم

سیاوش، این باد بی سامان!

فیروزه، ترکیبی از حس احترام و ترس و محبت

آرمان، دوست داشتنی ترین و کودکانه ترین آدم بزرگها

شکیبا، سرشار از زندگی

شیدی...شیدرخ که گاهی نبودنت بیشتر و ملموس تر از بودن خیلی های دیگه احساس میشه

که امیدوارم هرچه زودتر بیایی و باشی

و تو... تویی که بی نیازی از هرگونه توصیفی چون کلمه ها وقتی به تو می رسند باهات همدست میشن و دیگه از اختیار و اراده من خارجند. نوید رهایی من!تو رو فقط میشه با بوسه توصیف کردُ فقط با بوسه...

و همه اون مکانهایی که بار سنگین خاطرات رو به دوش می کشند

میدون ولیعصر

پارک لاله

خانه هنرمندان

آسمان 11 ام

روگذر میدون توحید

گرامافون

راه آهن

و

و

و

و من این روزها عجیب احساس خوشبختی می کنم...

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 31 تیر 1389ساعت 12:36 ق.ظ توسط دامون نظرات (12)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin