X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

و اما پاییز...


آمدن بهار هیچ چیز تازه ای نداره. مثل آمدن پاییزه! چرا سال نمیتونه روزی توی آذر ماه تحویل بشه؟

اینطوری شاید میشد گفت که اتفاق جدیدی افتاده!

پارسال همین موقع نوشتم:

یه کار نیمه تموم دارم

اگر جسارت و توانایی تموم کردنش رو داشته باشم، اونوقت روحم رو آب و جارو میکنم

و کار نیمه تمامم را طوری تمام کردم که اگر تمام پیشگویان عالم اون روز جمع می شدند و چنین پایانی را پیش بینی می کردند فقط بهشون میخندیدم.

بنای نیمه تمامم رو ساختم و بعد از ریشه ویرانش کردم!

جمع بندی آخر سال هم از اون کارهایی هست که زیاد خوش ندارم انجامش بدم. برای همین هم نمیگم سالی که گذشت...

سالی که گذشت، گذشته. همین.

و من هیچ قدرتی برای برگردوندن لحظه های محسور کننده اش و از بین بردن دقایق فاجعه بارش ندارم

من ویران کردن عزیزتریم چیزی رو که داشتم رو به دست خودم، تجربه کردم

و

یاد گرفتم که همیشه باید مسئولیت انتخابم را بپذیرم و آماده پرداخت بهایش باشم. حتی اگه این بها خیلی سنگین باشه

و

یاد گرفتم که آزادی تعاریف بیشماری داره و من حق دارم تعریف خاص خودم رو ازش داشته باشم

من ویران کردن رو یاد گرفتم

شکست خوردن و پیروز شدن رو با هم تجربه کردم

دیوانه وار دوست داشتن و دیوانه وار رها کردن...

رها کردن

رنج کشیدن

و آزادی

همه با هم، یکجا

آیا فراتر از این هم امکان داره؟

تضادی فراتر از این؟

و حالا روحم رو آب و جارو میکنم

تقاضای بخشش از هیچ کسی ندارم به خاطر هیچ کاری

عذاب وجدانی ندارم

احساس گناه نمیکنم

و آماده ام برای دریافت هر آن چیزی که مستحق دریافت اونم

و این احساس بودن به آدم میده

در لحظه بودن

و این حس فوق العاده ای یه...

...

ای کاش سال روزی از روزهای زیبای پاییز که برگها هزار رنگ شدند و هیچ کسی سر هیچ سفره هفت سینی ننشسته و به عقربه های هیچ ساعتی نگاه نمیکنه، ناگهان، بدون هیچ مقدمه ای تحویل میشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1387ساعت 09:52 ب.ظ توسط دامون نظرات (6)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin