شیشه الکل
خفته است گویا
بره سفید نزاده
از دیروز ظهر همش ذهنم رو درگیر کرده بود این تصویر کذایی. نوشتم تا شاید ولم کنه
وقتی کار خوبی میکنی و به همه میگی خودپسندی
وقتی کار خوبی می کنی و به کسی نمیگی در عوض کاری می کنی تا دیگران به نحوی متوجه نیکوکاریت بشند٬ خودپسندتری!
وقتی کار خوبی می کنی و به کسی نمیگی و کاری هم نمیکنی تا کسی بفهمه و بعد از شدت رازنگهداری و عدم سپاسگذاری شبها خوابت نمیبره خودپسندترتری!!
وقتی کار خوبی می کنی و به کسی نمی گی و کاری هم نمیکنی تا کسی بفهمه و وانمود می کنی که اصلا عین خیالت نیست و شبها هم خوابت میبره ولی بعد چندین سال مثل بمب منفجر میشی و کار خوبت رو مثل چی میکوبی توی سر خودت و هرکسی که دم دستته خودپسندترترتتری!!!
وقتی کار خوبی می کنی و به کسی هم نمیگی و شبها هم راحت خوابت میبره و بعدها هم مثل بمب منفجر نمیشی ولی بعد از مرگت نیکوکاریت به صورت اسطوره و افسانه درمیاد و اسمت میره روی سردر کتابخونه ها و مدرسه ها و ... خودپسندترترترتری!!!!
وقتی کار خوبی می کنی و به کسی هم نمیگی و شبها هم راحت خوابت میبره و بعدها هم مثل بمب منفجر نمیشی و بعد مرگت هم به صورت اسطوره و افسانه در نمیای ولی همیشه چرتکه ذهنت مشغول محاسبه میزان ثوابت اخرویت و طبقه آپارتمانت در بهشته دیگه کارت از خودپسندی هم گذشته!!!!!
وقتی کار خوبی می کنی و به کسی هم نمیگی و شبها هم راحت خوابت میبره و بعدها هم مثل بمب منفجر نمیشی و بعد مرگت هم به صورت اسطوره و افسانه در نمیای و چرتکه مغزتم تعطیله... شما همچین آدمی رو سراغ دارید؟؟؟!!!!!!
به آرامش احتیاج دارم
و به ایمان که برای اولین بار در زندگیم جاش خیلی خالیه
به چیزی برای دست انداختن بهش احتیاج دارم. چیزی بزرگتر، قویتر و نیرومندتر تا چنگ بندازم بهش و رهاش نکنم. تا رهام نکنه.
به خداوند احتیاج دارم
حتی اگه خیالی باشه
به خداوند احتیاج دارم
حتی اگه دروغ باشه
کشتم و دفن نکردم
ویران کردم و نساختم
و حالا دیگه رمقی نمونده
خسته ام
به اندازه همه شکها و افسوسها و ای کاش هام خسته ام
بعد از یه مدت طولانی وقتی برمیگردی تا دوباره بنویسی و ذهنت پر از هزاران حرف و ایده و ماجراست تا می خوای شروع کنی در کمال تعجب میبینی که اونقدر پری که مجالی برای نوشتنشون نیست.
تصمیم نداشتم که برگردم! اتفاقهای بدی افتاد توی این مدت. شاید یه روزی گوشه هاییش رو نوشتم. شاید... اما فعلا اهمیتی نداره. دیگه هیچی زیاد اهمیت نداره.
دیشب دوستی گفت سعی کن مثل یه دانای کل به قضایا نگاه کنی! خیلی سخته. نمیشه بهش رسید اما میشه بهش نزدیک شد. دارم سعی می کنم. یعنی تصمیم گرفتم سعی کنم!
فعلا همین

رابطه ای که فرهنگ لغاتش رو از معاملات بازار به عاریت گرفته باشه٬ اسمش چی میشه؟
رابطه ای که یک طرف همیشه دهنده است و طرف دیگه همیشه گیرنده و کننده
داد و ستد
در هر معامله ای یکی سود میکنه و یکی ضرر میبینه.
این قانون و طبیعت بازاره
اما این معامله نیست
هر دو طرف قضیه در عین حال هم فاعلند و هم مفعول
هم دهنده و هم دریافت کننده
پایه و اساس لذت دوجانبه اینطوری شکل میگیره
و پایه و اساس احترام دوجانبه
بهتر نیست در فرهنگ لغات جنسیمون تجدید نظر کنیم؟!

چه قدر احساس گناه می کردم وقتی بابا با اون پیکان آبی مدل ۵۴ جلو مدرسه پیاده ام می کرد. آخه صمد گفته بود کتابهای من رو اون بچه هایی که با ماشین باباهاشون میرن مدرسه نباید بخونن. ولی مگه میشد! من اولدوز رو می پرستیدم و دزدکی عاشق یاشار بودم. شبهای چله بهترین لباسهای گلناز و گلنار رو تنشون می کردم تا توی مهمونی عروسکها زیباترین باشند و چه مشتاقانه منتظر می موندم تا شاید این بار من رو هم با خودشون به اون جنگل عجایب ببرند.
درخت گلابی تو حیاط یادت هست چقدر نوازشت کردم و ازت معذرت خواستم تا شاید بلاخره یه تابستون هم که شده میوه هات رو نگه داری؟ حتما پولاد کاشته بودتت که حاضر نبودی ثمره دسترنجش رو تقدیم ما کنی! آخ که مادرم همیشه تعجب می کرد وقتی برای عید مصرانه یه ماهی سیاد کوچولو می خریدم به جای ماهی قرمر و بعدش که می بردنش که بندازنش توی استخر شاهگلی کلی گریه می کردم. آخه اونجا هیچ وقت هیچ راهی به دریا نداشت!
صمد میدونی بابا نمیذاشت ۲۴ ساعت در خواب و بیداریت رو بخونم؟ ولی وقتی من بلاخره درزدکی کار خودم رو کردم برای همیشه از مغازه های اسباب بازی فروشی متنفر شدم. همیشه فکر می کردم اگه اون مسلسلهای پشت شیشه مال من بود یکیش رو میدادم به لطیف و یکیش رو هم برای خودم بر میداشتم تا شاید اون وقت٬ شاید اون وقت...
صمد من هروقت که از قاضی جهان و آخی جهان رد میشم و بچه های لخت و پاپتی اونجاها رو میبینم یاد تو می افتم
صمد زمستونا وقتی پسرک لبو فروشی با بخار لبو صورت کبودش رو گرم می کنه من یاد تو می افتم.
صمد جاده ساحلی آراز و دیدن این هیولای خاکستری همیشه من رو به یاد تو میندازه.
هر وقت که باد پاییزی گل سرخی رو پرپر می کنه
هروقت که از چرنداب رد میشم و توی اون کوچه دراز باریک نگاه می کنم که خونه تو توش بود
هروقت کلاغی قارقار میکنه و قالب صابونی می دزده
هروقت بچه ای به راه شیری میگه ؛مکه یولی؛
هروقت که برادرم یاشار رو به اسم صدا میکنم
هر وقت مرغهای ماهیخوار رو میبینم که برای شکار توی دریا شیرجه میرند
یاد تو می افتم
هر خنجری که به مبارزی سپرده میشه
هر شیشه مغازه ای که با سنگ پسرک بی خانه پایین میریزه
هرکسی که مسلسل می خواد
من رو یاد تو میندازه
صمد
آراز به خاطر اینکه تو توش تا دریا رفتی جاودانه شد
صمد
کاش نمی اومد اون روز شوم که تو کوچه های چرنداب جار زدند که پسر سارا خانوم رو دریا برد.
صمد
کاش هیچ وقت پیدا نمیشدی تا مزار غریب و تک افتاده تو آتش به دل نزنه
میدونی که روزهای سالگردت هیچوقت نمی یام
اما روز بعدش
با یک شاخه گل سرخ
مثل همیشه
...
روز جهانی مسجد مبارک
به نظرتون چه اتفاقی می تونه افتاده باشه که امروز شده روز جهانی مسجد؟!!