<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[پرواز شامگاهی درناها]]></title>
		<link>http://damun.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[ملی پوش بازنده از آن ما (برای المپیک!!!)]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[من اگه جای تو بودم]]></title>
					<link>http://damun.blogsky.com/1387/05/25/post-98/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><font color="#990000" size="1">(مسخره ام نکنید!! شعرشو خیلی دوست دارم)</font></p><p></p><p align="center"><font color="#006600">خوب آخرش چی میشه</font></p><p align="center"><font color="#006600">با اینکه</font></p><p align="center"><font color="#006600">همه جا بودم و همه وجودمو قلبمو عمرمو جونمو واسه تو دادم</font></p><p align="center"><font color="#006600">می خوای بیای بگی که </font></p><p align="center"><font color="#006600">باشم و نباشم</font></p><p align="center"><font color="#006600">طنین </font></p><p align="center"><font color="#006600">صدای دلنشین تو همش </font></p><p align="center"><font color="#006600">با منه و تا ابد نمیره از یادم</font></p><p align="center"><font color="#006600">یه وقت فکر نکنی&nbsp;</font></p><p align="center"><font color="#006600">چون </font></p><p align="center"><font color="#006600">دل تو </font></p><p align="center"><font color="#006600">همه جا با منه٬ </font></p><p align="center"><font color="#006600">به عشق من میزنه٬ </font></p><p align="center"><font color="#006600">پس دیگه </font></p><p align="center"><font color="#006600">حتی اگه تو نباشی&nbsp;پیشمی</font></p><p align="center"><font color="#006600">نمیدونی که چقدر</font></p><p align="center"><font color="#006600">&nbsp;تشنه دیدن</font></p><p align="center"><font color="#006600">&nbsp;تو میشم</font></p><p align="center"><font color="#006600">ولی&nbsp;تو نیستی پیشم</font></p><p align="center"><font color="#006600">همیشه </font></p><p align="center"><font color="#006600">تویی که تو لحظه هام خیلی کمی</font></p><p align="center"><font color="#006600">من اگه جای تو بودم...&nbsp;</font></p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 15:57:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://damun.blogsky.com/Comments.bs?PostID=98</comments>
          <guid>http://damun.blogsky.com/1387/05/25/post-98/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مرگ سپید]]></title>
					<link>http://damun.blogsky.com/1387/05/22/post-97/</link>
					<description><![CDATA[<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p><p align="center"><img style="WIDTH: 433px; HEIGHT: 303px" height="303" hspace="0" src="http://i37.tinypic.com/e9uo3b.jpg" width="433" align="baseline" border="0" /></p><p>&nbsp;</p><p><font color="#666666">دوست دارم در کوهستان بمیرم. ترجیحا جایی در تبت. وسط زمستون. یه روز سرد و یخ زده آفتابی. اما از اونجایی که سقوط در چنین روزی خیلی غیر محتمله یه عصر برفی رو ترجیح میدم. زمانی که سایه و واقعیت با هم قاطی میشه. برفی که کولاک میکنه. شلاق باد روی صورتم. پاشیدن برف توی نگاهم. فرو رفتن تا زانو توی برف نرم و تازه باریده. به نقاب برفی. یک لحظه. طناب پاره میشه. سقوط...</font></p><p><font color="#666666">چشمام رو باز میکنم. سپیدی یکدست اطرافمه. صدای ریزش دانه های برف در اون بی صدایی مطلق. اعماق دره. تخته سنگهای غول آسا اطرافم رو گرفتن. باد هنوز داره اون بالا میپیچه و غوغا میکنه اما این پایین سکوت محض حکمفرماست. یک لحظه دوباره همه چیز تو سیاهی گم میشه . گرمایی لذت بخش و دوباره بازگشت. دردی نیست. کرخی مطلق. بدنم روی تکه سنگی مچاله شده. تکون خوردن آخرین حرکتیه که&nbsp;امکان داره&nbsp;بهش فکر کنم. دوباره سقوط در سیاهی و دوباره بازگشت به سپیدی کورکننده. چندین و چند بار. چند ساعتی گذشته. دیگه برف نمیباره. همه جا تاریکی محضه. سرم رو بلند می کنم. ستاره ها پیدان. تک و توکی. همون ستاره های قدیمی. خیلی نزدیکند. می خندند و آواز می خونند. من لبخند می زنم. چهره ها ظاهر میشند. سرما پیکرم رو احاطه کرده اما دردی نیست. مطلقا دردی نیست. پدر٬ چهره ها٬ چهره ها٬ چهره ها. سکوت محض. انگشتام رو توی برف فرو می کنم. سرما لمسشون نمیکنه. ظهر تابستون. دراز کشیدن بی هیچ صدا و حرکتی توی اون حوض یک متری. خنکی مطبوع آب رو روی نوک انگشتام حس می کنم و سرد شدن نرم نرمک تمام بدنم رو. چهره پدر با اون نگاه سرزنش بارش. افسوسی نیست پدر. هیچ افسوسی نیست. نگاه مادر با&nbsp;چشمهای نگران همیشگی. مادر تموم شد. برای همیشه تموم شد و لبخند مرموز مرد آسمونیم. تو هیچ وقت از مرگ نترسیدی. میبینی. دیگه بهت حسادت نمیکنم. برای اولین بار ازت جلو زدم. و دوباره کودکی. فلش بکهای ناگهانی. بالا رفتن با بادبادکها٬ حبابهای صابون. از پنجره طبقه سوم خم شدم و میخوام ببینم شیطان چطوری پایینم میکشه و ناگهان&nbsp;زیر پام خالی میشه. نقاب برفی. سقوط. بازگشت دوباره به زمان حال. ستاره ها. دب اکبر درست بالای سرمه. با دقت گوش میدم تا&nbsp;زمزمه خدایان رو بشنوم و صدای بالهای فرشتگانی رو که برای بردنم میان. زمان میگذره. هیچ آوایی شنیده نمیشه. ممنونم که فراموش شدم. ممنونم که هیچ وقت نبودید. و دوباره سقوط در سیاهی. داریم ریم بازی می کنیم. کارت می کشم. ژوکر! لبخند پیروزی.</font></p><p><font color="#666666">دستان خیلی وقته رفتن و پاهام خیلی قبل از اونها. قلبم هنوز با سماجت میزنه و مغزم داره باهام بازی میکنه. برای چی میزنی؟ منتظر چی هستی؟ نجات؟ سعی میکنم لبخند بزنم اما لبام خیلی وقته خشک شدند. نه نمی خوام نجات پیدا کنم. حالا دیگه نه. نمی خوام پیدا شم. نمی خوام برگردم. گریه پدر٬ مویه های مادر٬ نگاه یخ زده دیگران٬ خاک٬ گور... نه قرارمون این نبود. من همیشه مرگ رو سپید خواستم. خودم رو به زیر صخره ها میکشونم تا پیدا نشم. بی فایده است. هیچ حرکتی نیست. گرمای اشک چشمانم رو نوازش میده. آخرین اشک و ناگهان سپیدی دوباره فرو میریزه. آخرین معجزه.از تمام خدایانی که هیچ وقت نشناختمشون ممنونم. آروم میگیرم. چشمانم رو میبندم. (هیچ وقت دوست نداشتم با چشمهای باز بمیرم) و به این مرگ سپید اجازه میدم که پیکرم رو دربر بگیره. برف بالا میاد. بالاتر و بالاتر. یک لحظه و بعد دیگه سپیدی مطلق. رهایی. پایان رنج. آرامش ابدی.</font> &nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 12:08:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://damun.blogsky.com/Comments.bs?PostID=97</comments>
          <guid>http://damun.blogsky.com/1387/05/22/post-97/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خوشبختی]]></title>
					<link>http://damun.blogsky.com/1387/05/16/post-96/</link>
					<description><![CDATA[<link href="file:///D:\Users\Yashar\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml" rel="File-List" /><link href="file:///D:\Users\Yashar\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx" rel="themeData" /><link href="file:///D:\Users\Yashar\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml" rel="colorSchemeMapping" /><style></style><p style="TEXT-ALIGN: center"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt"><img style="WIDTH: 311px; HEIGHT: 355px" src="http://i38.tinypic.com/5wcmeh.gif" /></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt"><br /></span></p><meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8" /><meta content="Word.Document" name="ProgId" /><meta content="Microsoft Word 12" name="Generator" /><meta content="Microsoft Word 12" name="Originator" /><link href="file:///D:\Users\Yashar\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml" rel="File-List" /><link href="file:///D:\Users\Yashar\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx" rel="themeData" /><link href="file:///D:\Users\Yashar\AppData\Local\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml" rel="colorSchemeMapping" /><style></style><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: "><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">خوشبختی برای من هنوز به معنای آزادیه</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">به معنی مزه مزه کردن این حس نیرومند که آزادی زندگیت رو هر وقت که اراده کردی تغییر بدی</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">حتی اگه هیچ وقت این اراده رو نکنی</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">!<span lang="AR-SA" dir="rtl">خوشبختی برای من هنوز به معنای عدم وابستگیه</span></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">خوشبختی هنوز برای من بیرونیه</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">خودخواهی دروازه های درونم رو به روم بسته</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">ترس از گرفتار شدن تو یکنواختی تعهد رو برام وحشتناک جلوه میده</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">وابسته شدن و وابسته کردن</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">پابند کردن و پابند شدن</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">تا همیشه </span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">خوشبختی هنوز برای من ظاهریه</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #943634; FONT-FAMILY: ">ترس از پشیمونی٬ ترس از تکرار٬ ترس از تنهایی٬ ترس از از دست دادن تنهایی٬ ترس از ای کاش</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: ">از دروغ جدا شدم و حقیقت رو پیدا نکردم. دهها نفر از پاهام آویزونند و دارند پایینم میکشند و هیچ کسی برای بالا رفتن دستم رو نمیگیره. گم شدم شک کردم. همه مفاهیم٬ خوب و بد قاطی میشه و توهم میره و</span><span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: ">. <span lang="AR-SA" dir="rtl">گاها نتایج ترسناکی از توش درمیاد. ارزشها به ضد ارزش تبدیل میشن. گاها فکر میکنم اینی که داره دنبال خودش میگرده کیه؟ من کیم؟ چیم؟ کدومم؟ گاها تا سرحد وجودم مبتذل میشم و گاهی تا آخرین حد ممکن احساس ارزشمند بودن می کنم گاهی با کابوس مرگ شبها عرق سرد روی بدنم میشینه و گاهی مرگ بهم لبخند</span>. <span lang="AR-SA" dir="rtl">میزنه و اون وقت به زوی جلوی خودم رو می گیرم که از نگاه اغواگر پنجره طبقه سوم خونه یا پله های پشت بام فرار کنم</span></span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: ">از یکنواختی وحشت دارم. از مثل همه بودن. از پیری. از دستهای چروکیده از ناتوانی. فراموش شدن. ای کاش</span><span style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: ">. <span lang="AR-SA" dir="rtl">گفتن. از مرگ توی رختخواب در حالی که همه نزدیکانت اطرافت رو گرفتن. حس زندگی در اطرافت و اجبار تو برای رفتن. از بچه هایی که مثل زنجیر از گردنت آویزون میشن. از مورچه وار جمع کردن برای آین</span></span><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: ">ده</span><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: ">. از حس عظیم محبت مادری. پذیرفتنش و پذیروندنش. از فداکاری و بعد ارضا نشدن نیازت به قدردانی. از نفرت که عشق رو نابود می کنه. از تکرار که عشق رو خفه میکنه. از خود عشق. از اجبار زندگی مشترک. از اجبار کشوندن دوست داشتن و دوست داشته شدن بدون وابستگی به گرداب زندگی خانوادگی. از خانواده. تفریحات خانوادگی٬ محیط خانوادگی٬ نوشابه خانواده٬ شامپوی خانواده٬ مصلحت خانواده٬ ابتذال خانواده... از تنهایی. از افسوس لحظات از دست رفته برای جفت شدن. از تنهایی ابدی. از این همه تضاد...</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: ">چقدر به آرامش روحی احتیاج دارم</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">به پیدا کردن من حقیقیم</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">و غرق شدن در درون</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">زلال شدن</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">جاری شدن</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">رسیدن به یقین</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">به آرامش</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">لذت بردن از زندگی</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">همه ابعاد زندگی</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">بدون ترس</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">بدون عجله</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">بدون رنج</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">رسیدن به سکوت درونی</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">سکوت ابدی</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"><span lang="AR-SA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #548dd4; FONT-FAMILY: ">نیروانا</span></p><p style="TEXT-ALIGN: right" align="right"></p><hr /><p></p><p align="center"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#ff0000" size="1">امروز سالگرد شهادتشه. هرکی که بود و هر عقیده ای که داشت به خاطر ایران رفت. سربلند رفت.&nbsp;روحش شاد</font></p><p align="center"></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333"><strong>تیمساری که عملگی میکرد!</strong></font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">در مراسم چهلم شهید بایایی، در میان سوگوارن مردی میان سال با کلاه نمدی</font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">&nbsp;به شدت گریه می کرد.......</font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">او برای ما کار میکرد!!!..</font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">چند وقتی پیدایش نشد. گویا رفته بود تهران.</font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">&nbsp;روزی آمدم اصفهان، عکس هایش را روی دیوار دیدم. </font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم او دوست من بود </font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد.....</font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">بچه های نیروی هوایی جواب دادند: پدر جان می دانی او کیست ؟؟؟</font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">او <font color="#ff0000"><strong>تیمسار خلبان&nbsp;بابایی</strong></font> فرمانده عملیات نیروی هوایی است. </font></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" color="#333333">پیرمرد جواب داد: ولی او برای ما کارگری می کرد.!!!!!</font></p><p align="right"><font color="#333333"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">&nbsp;<font color="#0099ff">دلم از این که او ناشناس آمد و ناشناس هم رفت آتش گرفته است. </font></font></font></p><p align="right"></p><p align="right"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="1">&nbsp;(نقل از وبلاگ بلند آسمان جایگاه من است)</font></p></span>]]></description>
					<pubDate>Wed, 6 Aug 2008 16:24:22 GMT</pubDate>
					<comments>http://damun.blogsky.com/Comments.bs?PostID=96</comments>
          <guid>http://damun.blogsky.com/1387/05/16/post-96/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نورعلی!!]]></title>
					<link>http://damun.blogsky.com/1387/05/09/post-95/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img hspace="0" height="452" border="1" width="340" vspace="0" src="http://i38.tinypic.com/9qjvyv.jpg" /></p><p><br /></p><p style="text-align: center;"><strong><font size="3">پسرک قره کلیسایی</font></strong></p><p style="text-align: center;"><strong><font size="3">هیچ فکر میکردی که روزی تصویرت جهانی بشه؟!!!!</font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 23:21:10 GMT</pubDate>
					<comments>http://damun.blogsky.com/Comments.bs?PostID=95</comments>
          <guid>http://damun.blogsky.com/1387/05/09/post-95/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
