
دوست دارم در کوهستان بمیرم. ترجیحا جایی در تبت. وسط زمستون. یه روز سرد و یخ زده آفتابی. اما از اونجایی که سقوط در چنین روزی خیلی غیر محتمله یه عصر برفی رو ترجیح میدم. زمانی که سایه و واقعیت با هم قاطی میشه. برفی که کولاک میکنه. شلاق باد روی صورتم. پاشیدن برف توی نگاهم. فرو رفتن تا زانو توی برف نرم و تازه باریده. به نقاب برفی. یک لحظه. طناب پاره میشه. سقوط...
چشمام رو باز میکنم. سپیدی یکدست اطرافمه. صدای ریزش دانه های برف در اون بی صدایی مطلق. اعماق دره. تخته سنگهای غول آسا اطرافم رو گرفتن. باد هنوز داره اون بالا میپیچه و غوغا میکنه اما این پایین سکوت محض حکمفرماست. یک لحظه دوباره همه چیز تو سیاهی گم میشه . گرمایی لذت بخش و دوباره بازگشت. دردی نیست. کرخی مطلق. بدنم روی تکه سنگی مچاله شده. تکون خوردن آخرین حرکتیه که امکان داره بهش فکر کنم. دوباره سقوط در سیاهی و دوباره بازگشت به سپیدی کورکننده. چندین و چند بار. چند ساعتی گذشته. دیگه برف نمیباره. همه جا تاریکی محضه. سرم رو بلند می کنم. ستاره ها پیدان. تک و توکی. همون ستاره های قدیمی. خیلی نزدیکند. می خندند و آواز می خونند. من لبخند می زنم. چهره ها ظاهر میشند. سرما پیکرم رو احاطه کرده اما دردی نیست. مطلقا دردی نیست. پدر٬ چهره ها٬ چهره ها٬ چهره ها. سکوت محض. انگشتام رو توی برف فرو می کنم. سرما لمسشون نمیکنه. ظهر تابستون. دراز کشیدن بی هیچ صدا و حرکتی توی اون حوض یک متری. خنکی مطبوع آب رو روی نوک انگشتام حس می کنم و سرد شدن نرم نرمک تمام بدنم رو. چهره پدر با اون نگاه سرزنش بارش. افسوسی نیست پدر. هیچ افسوسی نیست. نگاه مادر با چشمهای نگران همیشگی. مادر تموم شد. برای همیشه تموم شد و لبخند مرموز مرد آسمونیم. تو هیچ وقت از مرگ نترسیدی. میبینی. دیگه بهت حسادت نمیکنم. برای اولین بار ازت جلو زدم. و دوباره کودکی. فلش بکهای ناگهانی. بالا رفتن با بادبادکها٬ حبابهای صابون. از پنجره طبقه سوم خم شدم و میخوام ببینم شیطان چطوری پایینم میکشه و ناگهان زیر پام خالی میشه. نقاب برفی. سقوط. بازگشت دوباره به زمان حال. ستاره ها. دب اکبر درست بالای سرمه. با دقت گوش میدم تا زمزمه خدایان رو بشنوم و صدای بالهای فرشتگانی رو که برای بردنم میان. زمان میگذره. هیچ آوایی شنیده نمیشه. ممنونم که فراموش شدم. ممنونم که هیچ وقت نبودید. و دوباره سقوط در سیاهی. داریم ریم بازی می کنیم. کارت می کشم. ژوکر! لبخند پیروزی.
دستان خیلی وقته رفتن و پاهام خیلی قبل از اونها. قلبم هنوز با سماجت میزنه و مغزم داره باهام بازی میکنه. برای چی میزنی؟ منتظر چی هستی؟ نجات؟ سعی میکنم لبخند بزنم اما لبام خیلی وقته خشک شدند. نه نمی خوام نجات پیدا کنم. حالا دیگه نه. نمی خوام پیدا شم. نمی خوام برگردم. گریه پدر٬ مویه های مادر٬ نگاه یخ زده دیگران٬ خاک٬ گور... نه قرارمون این نبود. من همیشه مرگ رو سپید خواستم. خودم رو به زیر صخره ها میکشونم تا پیدا نشم. بی فایده است. هیچ حرکتی نیست. گرمای اشک چشمانم رو نوازش میده. آخرین اشک و ناگهان سپیدی دوباره فرو میریزه. آخرین معجزه.از تمام خدایانی که هیچ وقت نشناختمشون ممنونم. آروم میگیرم. چشمانم رو میبندم. (هیچ وقت دوست نداشتم با چشمهای باز بمیرم) و به این مرگ سپید اجازه میدم که پیکرم رو دربر بگیره. برف بالا میاد. بالاتر و بالاتر. یک لحظه و بعد دیگه سپیدی مطلق. رهایی. پایان رنج. آرامش ابدی.











