X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

بشارتی نیست...

(اینجا جز تصویر خودش هیچ عکس دیگه ای نمیشه گذاشت. فقط اگر دوباره ببینمش...)

دقیقا جلوی در رستوران پیدایش شد. کاپشن و چکمه های صورتی رنگ پوشیده بود با موهای مشکی بسته شده از پشت. لبخند کودکانه ای به لبهاش بود و بسته ای دستمال کاغذی در دستش.

خشکم میزنه. یک لحظه فکر میکنم این یک شوخیه. دخترک قیافه ای داره فوق العاده معصوم و زیبا و  طرز لباس پوشیدنش اصلا به دستفروش ها نمی خوره.

-تو چقدر خوشگلی

مسحور زیباییش شده ام و کلمات بی اراده جاری میشن. نگاهش می کنم و موهایش را نوازش میکنم.

وقتی دستمالها را میدهد به دستم متوجه میشوم که دستهایش را حنا بسته. میگم چقدر خوشگل شده دستهات.یه چیزی در مورد شازده عبدالعظیم میگه.

بی اراده می پرسم چه آرزویی کردی اونجا؟

سرش رو بلند میکنه و نگاه معصومش رو تمام وجودم آوار میشه:

که دیگه از اینا نفروشم...

زمین و زمانم به هم میریزه. دیگه یادم نمی آد بهش چی میگم. احتمالن ک.س شعرهایی در مورد درس خوندن و دانشگاه رفتن و...

میره. جست و خیز کنان و لبخند زنان

شاید حتی ۹ سالش هم نشده بود.

وارد رستوران میشیم. فضا انگار دوار برداشته. موجوداتی رو میبینم در حال با عجله فرو کردن تکه های گوشت و مرغ و ماهی و برنج در دهانشون. بوی بدی فضا رو پر کرده. تهوع میاد سراغم. تهوع واقعی. از وسط سالن برمی گردم و بیرون میام. مبهوتم. مبهوتیم. سکوت و قطرات اشکه که بینمون رو پر کرده. سوار ماشین که میشیم ماییم و صدای سحرانگیز شاملو و...

سرتاسرِ وجودِ مرا
  گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

بغضم میشکنه و تنها چیزی که بر جای میمونه تماشای بی چرا زندگان این شهر هست از پس پرده خاکستری اشک...

اینجا جاییه که آرزوهای دخترکان حنا بسته به تاراج میره.

+ نوشته شده در جمعه 1 بهمن 1389ساعت 12:59 ق.ظ توسط دامون نظرات (5)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin