X
تبلیغات
رایتل







پرواز شامگاهی درناها

تنها آن کس که کارد می کشد اسحاق را بدست می آورد.

سه گانه من


از خواب بعد از ظهر بیدار میشم. همه جا تاریکی مطلقه و سکوت. برای چند ثانیه حس زمان و مکانم رو گم می کنم و بعد یک احساس انزجار قوی از همه چیز سراغم میاد. چنین بیدار شدنهای ناخوشایندی همیشه برای من تنهایی و مرگ رو تداعی می کنه.

ساعت ۳ بعد از نیمه شبه و خواب پر زده و رفته نمی دونم به کجا. تلاش نمی کنم برای پیدا کردنش. حس قوی ترسی که کم کم بیدار میشه راه رو بر هر تلاشی سد می کنه. چنین شبهای ناخوشایندی همیشه برای من تنهایی و مرگ رو تداعی می کنه.

یادآوری ناگهانی این حقیقت محض که پایان همه چیز به مرگ ختم میشه. همه تلاشها٬ شادیها٬ غمها. یادآوری تلخ و بیرحم این حقیقتی که نمیدونم چطور قادریم اینقدر زیرکانه و ماهرانه فراموشش کنیم. در چنین لحظاتی با خودم فکر میکنم که چقدر  شادی بوده و هست که خودم رو ازش محروم کردم. چقدر لذت که نچشیدم و نچشوندم.  چقدر عشق که از خودم و دیگران دریغ کردم. چقدر سفر ناکرده٬ جای ندیده٬ کتاب نخونده٬چقدر زندگی که نکردم. در چنین لحظاتی گذشت هر ثانیه از عمرم رو لمس می کنم. حس پیری میاد سراغم. پیری همین جاست و من هیچ کاری نکردم. توی این لحظات خفه کننده دلم می خواد فریاد بزنم از دست عجز و ناتوانی خودم. از دست عزیزانی که دربندم کردند برای فردای بهتری که هیچ وقت نمی یاد. از سر دلسوزی. از سر مهر. در قفسی که درش اگر باز نیست پنجره ها که بازند. با خودم فکر میکنم برای پریدن از پنجره ها پیر شدم. پیر شدم. پیر شدم. پیر شدم. مثل قهقهه در گوشم میپیچه و تکرار میشه

نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی

دست و پا میزنم. نومیدانه دست و پا میزنم در تنهایی و ترس و پیری و مرگ.

میدونم. این لحظات برای همه بوجود میاد. اما اگر این لحظات تمام ثانیه های زندگیت رو پر کنند چی؟ کشنده است و من تاب ایستادگی در برابرش رو ندارم.

این روزها تمام این حسها٬ تشدید شده و شرور و عاصی به دنبال هم میان و لحظه ای رهام نمی کنند. تنهام٬ پیرم و می ترسم. واکنشم در برابر تمام این حسهای نابودکننده چنبره زدن در خودمه و فرو رفتن بین زانوهام. در آغوش کشیدن خودم در شبهای تنها و سرد اتاقم. میدونی چطوری نه؟ گفته بودی دیگه هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نیازی نیست که این کار رو بکنم. گفته بودی دیگه هیچ وقت تنها نیستم. گفته بودی...

تو هم مثل بقیه ای. مثل بقیه ای که به بندم کشیدند برای فردای بهتر. برای همون آینده طلایی. تو هم عین اونهایی. من رو مثل یک برده به آینده فروختی و الان داری با یک نگاه حق به جانب و پر از بزرگواری به منی که دارم در خودم فرو و فروتر میرم نگاه میکنی و سرت رو به علامت رضایت تکون میدی. من رو به توهم یک رویا فروختی. دستمزدت همینی هست که داری میبینی. تماشای لحظه به لحظه زجر کشیدن و در خود فرو رفتن و فرو شکستنم. برای ذهنی که لبالب پره از حس سادومازوخیستی تماشای لذت بخشی از آب درمیاد نه؟

میدونم باز هم داری سرت رو به علامت فرزانگی تکون میدی اما دیگه اهمیتی نداره برام. دیگه هیچ چیزی هیچ اهمیتی نداره. من پرم از تنهایی و ترس و پیری. چیزی فراتر از این هم هست؟


+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر 1388ساعت 07:00 ب.ظ توسط دامون نظرات (6)
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin